برای من که در بندم ، چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشتِ داری ؛ فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم ، به تن دلبستگی تا کی؟
به من بخشیده دلسنگی، شکستن های پی درپی
*
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ، ولی از مرگ شب گفتن
*
چرا تن زنده و عاشق ، کنار مرگ فرسودن؟
چرا دلتنگ آزادی ، گرفتار قفس بودن؟
قفس بشکن که بیزارم ازآب و دان ِ در زندان
خوشا پرواز ما حتی، به باغ خشک بی باران
*
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن،ولی از مرگ شب گفتن
*
در آوار شب و دشنه ، چکد از قلب من خوناب
که می بینم من عاشق، چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن ، پی آزادی انسان
نمی ترسم من از بخشش، که اینک سر، که اینک جان
*
در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن،ولی از مرگ شب گفتن
*
اگر پیرم ، اگر برنا، اگر برنای دل پیرم
به راه خیل جان بر کف، که میمیرند، میمیرم
اگر سرخورده از خویشم، من ِ مغروردشمن شاد
برای فتح شهر خون، ترا کم دارم ای فریاد
=====================================
لالا لالا ، بد اوردیم، به نام زندگی مردیم
خیانت شکل یاری شد، ز یاران پشت پا خوردیم
لالا لالا ، گل لاله ، حریم عشق پا ماله
سیاهی رنگ هر سفره سر هفت سین هر ساله
...................................................................................
حالا تو دست بی صدا، دشنه ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه، خوابهای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم ، خوبی ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم، اومدنی رفتنیه
*
تقصیر این قصه ها بود ، تقصیر این دشمنا بود!
اونا اگه شب نبودند، سپیده امروز با ما بود!
*
کسی حرف منو انگار نمی فهمه،
مرده زنده؛خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهائی مو از من نمی دزده،
درد ما رو درو دیوار نمی فهمه
*
واسه ی تنهائی خودم دلم می سوزه
قلب امروزی من، خالی تر از دیروزه
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
ای خدا من به کسی کاری ندارم
ولی زخم از همه خوردن شده کارم
از غریب و کسی که وصله ی جونه
پشت پا خوردن و مردن شده کارم
*
کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد،
باعث رنج و فریبم نمی شد
آخه هشیاری غم بزرگیه،
کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد!
من با این قسمتهای ترانه های داریوش نفس میکشم!
گاهی حتی از شام و ناهار برام لازم ترند، گهگاه مثل نفس خیلی ضروری!
گاهی روح نوازی یک ترانه، چنان آرامش بخش هست که جایگزینی براش نیست!
با یک موسیقی خوب ، مثل یک متن استخواندار، مثل یک طرح چشم نواز، وجودت سرشاراز امید میشه و خواست زیست!
مخلوقی که ، نیروئی در درون تو بر کسالت و کرختی و نومیدی می شوره و مارش آغاز حرکت رو می زنه برای رویاروئی با هر آنچه ناخواستنی ست؛
موسیقی ای که از دل، نت ها رو به ذهن یک هنرمند سرازیر میکنه وبا سر انگشت های او به تن ساکت ساز می ریزه؛ بی گمان ، بر دل می شینه!
تصور اینکه زمانی، یه آدم دیگه حسی مشابه حال تو داشته و اونرو با یک اثر هنری جاودانه کرده، به من که التذاذ و حظی وافر میده، به تو نمی دونم!؟
فرض کن که چه بسا کیفورتر بشی از باب انکه، تو همون لحظات کم کم داشتی نتیجه می گرفتی که کسی مثل تو فکر نمی کرده و تنهائی بندبند وجودت رو از هم می پاشیده!
من که در اون آن ، یاد عظمت خالقی می افتم که با همه تفاوت های بزرگ و کوچک آدمها، موجوداتی شبیه هم رو خلق کرده!
الحق که:
"فتبارک الله احسن الخالقین!"
حس من این بود تو چطور؟؟؟
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
پ.ن1:پرهام خان کبیر، خاله زاده ی گرامی بنده، برادر پارسا جونم، نامزد بی برو برگرد خانم خانما خودم در کمال امتنان ما (خودمانیها!!!)، پا به عرصه وجود گذاشتند!
پ.ن2:خیلی ممنون از تبریکاتتون دوستان!!!!(انشالله نینی یا نانای خودتون!)- نینی پسمل هست و Jنانا دخمل، اینم بگم؟؟؟!-
پ.ن3:مسئلة یا اصدقاء : (زبان عربی رو کیف کن؟؟؟!)
" من و پرهام، بیست سال تفاوت سنی داریم، خیلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "( ناسلامتی پسمل خاله- )L دخمل خاله ایما!!!