سلام بر دوست خوبم آرش عزیز

سلام بر آرش عزیز

این مطلب مخصوص شماست

خیلی وقته کانکت نشدم

مطلب نذاشتم

وقتی نظراتت دیدم خیلی تعجب کردم که هنوز به یادم هستی

ممنون از لطفت

هر دفعه کانکت شدم به بلاگت سر زدم یا نشده نظر بذارم

یا بلاگت اصلا بالا نیومده

خیلی ممنون از لطفت

واقعا غافلگیرم کردی

امیدوارم هر جا هستی سالم  تندرست شاد باشی

آدمهایی که اطرافت هست دوستات فامیل  همه مثل خودت با معرفت باشند و هواتو داشته باشند

به خدای بزرگ می سپارمت

خیلی خوشحالم که دوستی مثل شما دارم

سربلند باشی

4=2×2

خسته شدم از دو دو تای آدما

 چرا هیشکی نیست دو دو تا چهار تا نکنه؟

راست میگفتن اما باورم نمیشد

هیچ کاری بدون اینکه نفعش توش نباشه کسی انجام نمیده

قبلا دوست داشتم کسی که خوب بود حتی اگه پیش نیمومده بود برای من خوب باشه

دوست داشتم کسی که برای کسه دیگه از مال و جون و ...میذاشت

اما الان خسته شدم دیگه نیستم

تا دوسم نداشته باشی دوست ندارم

تا برام وقت نذاری .....

از خودم بدم میاد

اما خسته تر از اونم که  تحمل داشته باشم از کسی بخورم

 

اینجا داد میزنم دوست دارم

کاش میتونستم بهت بگم چقد دوست دارم

یا تو از پشت صدای بیتفاوت  ویخ  میفهمیدی که چقد برام مهمی

کاش میتونستم ترسم و کنار بذارمو................

کاش حداقل مطمئن میشدم انقدی که تو برام جذابی منم  هستم

انوقت بود که دیگه از دیدنت نمیترسیدم

دوست دارم اما هیچ وقت نمی فهمی

هستم                  
                          نیستم
می خندم
                          نخندیدم
سلام کردم
 
                         خدا حافظی بود
خداحافظی
 
                        سلام بود
دوست ندارم
 
                       داشتم دارم خواهم داشت هیچ وقت نمی فهمی که چقد
 
می رم انگار که نبودی نیستی
 
 
                             بودی هستی خواهی بود
 
 
بی اعتنا از کنارت رد میشم
 
 
                                     تمام وجودم اسمتو فریاد میزنه
 
 
حالا تنهام
 
                                    اما همیشه و هر جا به یادتم
 
سهم من یه دنیا تنهایی حسرت با

اینجا همه چی دلتنگته

کاش که میدونستی منم تا صبح همراهت گریه کردم

اینجا همه چی دلتنگته

دیوار

پنجره

قاب خالی

دفتر

دل ..

درد بی درمون

دلتنگی برای تو

دلتنگی برای روزای خوش

دلتنگی برای خاطره های خوب

دل....................................

همشون برام شده مثل دلتنگی برای عزیزی که از دست دادم

دلتنگی که هیچ وقت درمون نداره

چرا؟

حتما باید نا امید شی تا جواب بگیری !

بازم میترسم .........

هر وقت فکر کردم به یه چیزی رسیدم ُ از دستش دادم

نه امیدوار میشم نه نا امید

خدایا این دفعه دیگه نگیر

میدونم که فقط آخرش تو میمونی من همه چیز از دست میدم

اما من که آدم بشو نیستم بذار یه چند صباحی دلم خوش باشه

 

قلب زیبا

The Perfect Heart

 

One day a young man was standing in the middle of the town proclaiming that he had the
most beautiful heart in the whole valley. A large crowd gathered and they all admired his
heart for it was perfect. There was not a mark or a flaw in it. Yes, they all agreed it
truly was the most beautiful heart they had ever seen. The young man was very proud and
boasted more loudly about his beautiful heart.

Suddenly, an old man appeared at the front of the crowd and said, 'Why your heart is not
nearly as beautiful as mine.' The crowd and the young man looked at the old man's heart.
It was beating strongly, but full of scars, it had places where pieces had been removed
and other pieces put in, but they didn't fit quite right and there were several jagged
edges. In fact, in some places there were deep gouges where whole pieces were missing.
The people stared -- how can he say his heart is more beautiful, they thought?

The young man looked at the old man's heart and saw its state and laughed. 'You must be
joking,' he said. 'Compare your heart with mine, mine is perfect and yours is a mess of
scars and tears.' 'Yes,' said the old man, 'yours is perfect looking but I would never
trade with you. You see, every scar represents a person to whom I have given my love -
I tear out a piece of my heart and give it to them, and often they give me a piece of
their heart which fits into the empty place in my heart, but because the pieces aren't
exact, I have some rough edges, which I cherish, because they remind me of the love we
shared.

Sometimes I have given pieces of my heart away, and the other person hasn't returned a
piece of his heart to me. These are the empty gouges -- giving love is taking a chance.
Although these gouges are painful, they stay open, reminding me of the love I have for
these people too, and I hope someday they may return and fill the space I have waiting.
So now do you see what true beauty is?'

The young man stood silently with tears running down his cheeks. He walked up to the old
man, reached into his perfect young and beautiful heart, and ripped a piece out. He
offered it to the old man with trembling hands. The old man took his offering, placed it
in his heart and then took a piece from his old scarred heart and placed it in the wound
in the young man's heart. It fit, but not perfectly, as there were some jagged edges. The
young man looked at his heart, not perfect anymore but more beautiful than ever, since
love from the old man's heart flowed into his. They embraced and walked away side by side.

قلب كامل
روزی مرد جوانی در حاليکه ايستاده بود فرياد مي زد که زيبا ترين قلب دهکده را دارد.جمعيت زيادی جمع شده بودندو همگی قلب او را به خاطر سالم و بی نقص بودنش و بدون هيچ گونه خراشيدگي ای تحسين می کردند و همه موافق بودند که آن زیبا ترين قلبی است که تا آن موقع ديده اند.مرد جوان بسيار مغرور بود و در باره قلب زيبايش با صداي بلند فخر فروشی مي کرد.
ناگهان پيرمردی از ميان جمعيت جلو آمد و گفت:زيبايی قلب تو ذره ای به زيبايی قلب من نيست.آن مرد جوان و آن جمعيت به قلب پير مرد نگاه کردند.قلب او با قدرت می تپيد اما سرشار از ترس بود.قسمتهايی از قلب او جدا شده بود و تکه های ديگری جايگزين شده بودند.بعضی از آنها به خوبی در جای خالی جای گرفته بودند.اما از آنجاکه اين تکه های جديد کاملاً به شکل و اندازه تکه های قديمی نبودند مقداری فضای خالی ايجاد شده بود. و گاه جاي جای قلب پيرمرد همچنان خالی مانده بود
.
مردم با تعجب به پيرمرد خيره شده بودند...چطور او می تواند ادعا کند که قلب او زيباترين قلب است؟

مرد جوان به قلب پير مرد نگاه کرد و خنديد:شوخی می کنی.قلب خودت را با قلب من مقايسه کن.قلب من سالم و قلب تو سرشار از ترس و اشک است. پير مرد جواب داد بله ، هر چند قلب تو بسيار سالم به نظر می رسد اما من هرگز حاضر نيستم قلبم را با قلب تو عوض کنم.هر ترسی که بر قلب من نقش بسته بيانگر کسی است که من عشقم را به او داده ام.من تکه ای از قلبم را جدا می کنم و به آنها می دهم و اغلب آنها نيز تکه ای ازقلبشان را به من می دهند تا در جای خالی قلب من قرار گيرد ، اما دقيقاً به اندازه تکه جدا شده از قلب من نيست ولی برای من گرامی است. چون آنها مرا به ياد عشقی می اندازد که بايکديگر تقسيم کرديم. گاهی وقتی تکه ای از قلبم را به ديگران می بخشم ، آنها در ازای آن تکه ای به من نمی دهند.اين همان قسمتهای خالی است.عشق ورزيدن امتحان کردن يک شانس است.
هر چند اين جاهای خالی همچنان خالی باقی می ماند و دردناک است اما مرا ياد عشقی می آورد که نسبت به آنها نيز دارم.و اميد وارم روزی آنها اين فضاهای خالی را که من در انتظار پر شدنشان هستم،پر کنند
.
پس حال فهميدی زيبايی حقيقی چيسست؟

مرد جوان در سکوت ايستاده بود و اشکهايش بر صورتش جاری بود.به طرف پير مرد رفت.مرد جوان تکه ای از قلب خود را پاره کرد و با دستهای لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پير مرد آن را گرفت و در قلب جريحه دار خود قرار داد.آن تکه اندازه بود اما کامل نبود.به اين ترتيب فضاهای خالی اندکی در قلبشان ايجاد شد.جوان به قلبش نگاه کرد،ديگر سالم نبود اما زيباتراز هميشه بود،چرا که عشق از قلب پير مرد به او جريان يافته بود.

 

دعاهای زیر آبی بندگان


خدایا! ما را در معرض آزمایش های عظیم خودت قرار بده. از همان آزمایشاتی که بندگان بزرگ خود مثل یوسف را قرار دادی.البته توقع موفقیت هم نداشته باش!
از بندگان مجرد

 


خدایا!تا مرا نیامرزیده ای از دنیا نبر.البته برای آمرزیدن هم خیلی عجله نکن!
نوجوان 70 ساله

خدایا!شرمنده ام به خدا.اگه ممکنه یه لحظه روتو اونور کن من با این جیگر یه کار خصوصی دارم! این یه دفعه رو ندید بگیر.بعدش زودی توبه می کنم!
از قبل نادم

خدایا!ضمن تشکر از خلقت زیبایتان،یک انتقادی داشتم و آن اینکه این حضرت سلیمان را چرا آفریدید؟!
باتشکر-مورچه

خدایا!میدانی که من از زندگی بدون عشق بیزارم.پس کاری کن که عاشق دختر رئیسم بشوم و او هم عاشق من بشود و با هم ازدواج کنیم!
بی عشق هرگز

خدایا! تو که غریبه نیستی.اگه کمک کنی یه بار این نرگس رو آدم رباها بخوان بدزدن و من تصادفا اونجا باشم و باهاشون درگیر بشم و بزنمشون و خودم هم یه کم زخم و زیلی بشم-البته آسیب جدی بهم نیاد یا اگه میاد تو زود خوبم کنی-بعد خودش عاشقم بشه و بابا مامانش ازم خوششون بیاد و با هم ازدواج کنیم و باباش چند وقت بعدش بمیره و من بشم مدیر کارخونه ش و پول پارو کنم،به جون مادرم پنج هزار تومان صدقه در راه تو می دم.
اهل معامله

خدایا!جلوی مردم گفته بودم این جناح رقیب مارو یا اصلاح کن یا نابودشون کن.الان اومدم بگم که بیخود خودت رو واسه اصلاح اونا خسته نکن.اونا اصلاح ناپذیرن.همشون رو نابود کن. دنبال وسیله هم نگرد من هم اسلحه دارم هم آدمش رو!!!

 

روشهای حالگیری

روش ۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! ﴿این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!﴾


روش ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن


روش ۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین


روش ۴: وقتی از کسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین


روش ۵: کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنین


روش ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین


روش ۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنین


روش ۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنین


روش ۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنین


روش ۱۰: از بستنی فروشی بخواین که اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه


روش ۱۱: در یک جمع، سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین


روش ۱۲: به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین


روش ۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین


روش ۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فکری می‌کنین سعی کنین از اونها ببرین


روش ۱۵: موقع ناهار توی یک جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنین


روش ۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین


روش ۱۷: بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچکدوم جالب نیست و سریع خارج بشین


روش ۱۸: شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین


روش ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین


روش ۲۰: وقتی کسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته


روش ۲۱: صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین


روش ۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین


روش ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده


روش ۲۴: وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می‌کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود


روش ۲۵: چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین


روش ۲۶: بادکنک بچه ها‌رو بترکونین


روش ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بخندین


روش ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه
می‌کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد


روش ۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین


روش ۳۰: کلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون

بیاد! ﴿این روش هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره


روش ۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین


روش ۳۲: توی کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین


روش ۳۳: هر جایی که می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش یا کفش دوستتون بهتره ﴾


روش ۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین


روش ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین


روش ۳۶: دوستتون که پاش توی گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین


روش ۳۷: عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین


روش ۳۸: پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین


روش ۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین


روش ۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین


روش ۴۱: موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس جلوتونه شاخ بذارین


روش ۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین


روش ۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین


روش ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین


روش ۴۵: توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین


روش ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض کنین


روش ۴۷: یکی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین


روش ۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین که هر چی شعر بلده بخونه


روش ۴۹: چراغ توالتی که مشتری داره و کلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین


روش ۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین

حق خواهی

سلام من خوبم اما نمیدونم چمه ؟ نمیدونم چی قراره بشه ؟ چه بد بختی مونده که سرم هوار بشه ؟

نمیدونم باید بجنگم یا عقب بکشم !

از همه چی خسته شدده بودم از همه چی

اما انگار روزگار با این بد بیساریاش نمی خواد بی خیاله ما شه

راهش این نیست

این برام راه حل نمیشه که هی بگم خسته شدم کم آوردم بسه و منتظر باشم تا روزگار روی خوش نشون بده

هی منتظر خبر خوشم اما بد تر میشه

خبری میشه که اصلا انتظارش نداشتم

حالا می خوام منتظر بدتر از اینا باشم یا حد اقل هی الکی دلم خوش نکنم

من وقتی خودم برای 1 ساعت کلاس آماده میکنم درس استاد اگه حتی یه 15 دیقه بیشتر طول بکشه انگار دارم جون میدم

حالا برای سختی های روزگار هم دیگه حد نمی ذارم برای غمم دیگه بازه نمیذارم

برای بد بختی آماده ام

آره هوار شو رو سرم من منتظرم

دیگه نمی خوام حذفت کنم

حالا بیا کل بندازیم ببین من کم میارم یا تو با اینکه نا ندارم اما نمیذارم زندیگیمو ازم بگیری

روزگار حقمو ازت میگیرم حالا می خوام تو کم بیاری

از آفتابگردان بیاموزیم

 

 

گل آفتابگردان رو به نور خورشید می چرخد و آدمی رو به خدا

ما همه گل آفتاب گردانیم

اگر آفتاب گردان به خاک خیره شود و تیرگی دیکر آفتابگردان نیست ،آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد

اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که همه گلبرگهایش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت

آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان  می کارد ،مطمئن است که او خورشید  را پیدا خواهد کرد آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد ، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد ،او همه زندگیش را وقف نور میکند در نور به دنیا می آید و در نور می میرد ،نور می خورد و نور میزاید

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است ، آفتابگردان  با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا

بدون آفتاب آفتابگردان میمیرد و بدون خدا انسان ،او ادامه داد ، روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند من فاصله هایم را با نور پر میکنم ،تو فاصله هایت را چگونه پر میکنی ؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم و بوئیدمش بوی خورشید میداد ،آخریین صحبتهایش در گوشهایم طنین انداخته بود ،

 نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت

 آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب نگریستم........

(کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید 4 –مسعود لعلی)

ادامه آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

 

اینهم ادامه ش برای من که خیلی جالب بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

امیدوارم اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوانی نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه ای بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحر گاهیش را سر می دهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان

امیدوارم که دانه ایهم بر خاک بفشانی هر چند خرد بوده باشد ، و با روییدنش همراه بشوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگوئی این مال من است

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری ایت

و اگر همه ی اینها فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

سلام  من غزاله ام مطلبای جالب دست نوشته برا خودم و من از این هنرا ندارم خیلی وقت اینورا هم نیومدم از همه ممنون که هنوز سر میزنند

 یه مطلب جالب خوندم طی 2 پست  براتون میذارم :

 

"آرزوهای ویکتور هوگو برای شما"

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی "یاد آوری میکنم اینا رو ویکتور جوون گفته ها "

و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست ،تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی ،آرزو مندم که اینگونه پیش نیاید ،اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

 

 

 

برایت همچنان آرزومندم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد ونا پایدار، برخی نا دوست،برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان مورد اعتمادت باشد

چون زندگی بدین گونه است

 

 

برایت آرزومندم که دسمن نیز داشته باشی ،نه کم و نه زیاد ،درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی

 

 

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری ،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ،همین مفید بودن کافی باشد تا تو را نگه دارد

 

 

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار ساده ایست ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ  و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبوری ات با دیگران نمونه باشی

 

 

در این غوغا که کس، کس را نمی فهمد

دریغ از او زمانی که حیوان ناطق

حتی با حرف نتونه مشکلش رو حل کنه

*

دریغ از حال ِ من ، وقتی حتی از همزبانی ات هم

نا امید میشم، همآن زمانست که تنها بغض حسرتی

!از من باقیست

*

سرم به دوران میفته و دنیا پیش چشمم سیاهتر میشه

وقتی می بینم، دل گل شده و تو با افتخار فریاد میکنی

این دگردیسی شوم رو.

*

شرم و ترس از متعالی ترین احوالاتند؛ اگر بجا باشند.

مضحکه میشی وقتی، در هنگامه ای که باید، از ایندو

!در وجودت اثری نیابند

*

سفسطه و نسبی گرائی دو مقوله ی از هم جدایند. بدنام نکنیم

!نسبی نگری را

*

حریم همه محترم تا بدانجا که بی حرمت نکردند ، حرم ِ مقدس

!آدمیزادگان ِ خلیفة الله را

*

هنرپیشه ها هم، برای باور پذیری وهم دیگری بودن را دارند.

!چه عجب از من و مائی که ، در واقعیت فراموش میکنیم این اصل رو

برای باورپذیری نه توجیه، که توفیق دربازی لازم است.

*

برای سلامی جان دادن و کلامی چند را غنیمت شمردن و

در تارو پود نادانی گم شدن وبر هر که نه چون خود، شوریدن و

به چرندیاتی دم گرفتن وبرهمگامی ای نه از سر مهر نازیدن و

از سر حسد دیگری کوبیدن و عمری بازی خوردن و ...

مفاخره به کدام!؟ مباهات به چه !؟؟

*

!به آن که پی بهبــــود برویم، نه کـــــــــمبود

چه یافتیم از این پافشاری به بــــــــــــود.

چه سود از بودی که نه شایسته است و نه بایسته!

*

به جمود این دل، باور آورم یا به صعود و سقوط آدمیان!؟

همراهی آدمیزاده ای ، درمان میکند آیا این درد تنهائی ام را!؟

*

*
*
*
*

!یا حق

پسری که عشق گدائی میکرد....

 

بسم الحق

 

 

برای یک خبرنگار، بیش از جمع آوری خبر دست اول، قوه ی  روایت گری رخ مینماید . چه اگر نیک بنگری، در صنعت ژور نالیسم؛ نوع روایت خبر است که بیش از اهمیت اش جذاب و مطرح می نماید خبر را. و من یک خبرنگارم.

چندین سالی هست که با مشقت و ریسک های فراوان، اخباری را فراهم اورده و از طریق روزنامه ی محل کارم  و اوایل ستون و یکسالیست، صفحه ام ؛ منتشرشان میکنم. گاه خبری بوده در ستونم و گاه نقدی و گاه روایتی که معضلی را مطرح کرده. واکنون نامم به چشم خیلی ها آشناست.

چه خبر هائی که برای کسبشان تا مرز چه خطر هائی پیش رفته و جان بر کف گرفته ام. البته گاهگداری هم، دانه هائی که ازپیش پاشیده ام، نتیجه داده و با رنج کمتری به اخبار مگوئی دست یافته ام.

طی این سالها، سعی کرده ام ، نبض روایت گری درست را بگیرم، اینکه هر خبر را با چه قالب و تیتری به شورای سر دبیری بدهم تا بی هیچ تغییری بر صفحات روزنامه و خبرگزاری ها جا خوش کند. اینکه توضیحات خبر کم اهمیتی را با چه کلام و لحنی ارائه کنم تا به یکی از عجایب بدل شود و نقل مجالس آنچنانی شود- که کباده ی روشنفکری امروزی کشیده میشود-تا موضوع بحث های پرگویانه ی زنانی که برای سبزی گرد هم نشستند و کاری جز حرافی ندارند. این آب و تاب و لحن گفتار، یعنی خمیر مایه صنعت ژورنالیسم. یعنی اینکه بدانی چگونه کوچکترین حدسیات و ضعیفترین احتمالات را ، امری قطعی و بلا شک جلوه دهی.

من، اما هفته ای است که میگذرد و در نوع روایت داستان خود مانده ام. زندگی ام و وقایع اخیرش، دیگر نه خبری است که بهش دامن بزنم، نه حقیقتی که با هزار ترفند و مغالطه گری جامه ی کتمان بپوشانمش. بی گمان ، اینجا تنها گاهیست که فقط و فقط پی حقیقت ،بی امان می کاوم اش و تنها، حقیقت را در اینجا می پسندم ، من ِ ژورنالیست!!!

روزی که بت امیر، همسرم،دربرابرم شکست و به تکه تکه های گوشتی حیوانی بدل شد. عزم جزم کردم تا اینبار زندگی ام را روایت کنم. زندگی ماشین خبریابی که شعارش پیشراندن در مسیر جذابیت روایت گری ژورنالیستی بود.

همانروز که با دخترک تازه همکارمان دیدم اش. هنوز هم با خودش نگفته ام و نمی داند که بازهم از خبر مگوی دیگری آگاهم. همیشه اخبار را در کمترین سرعت منتشر میکردم وبرای آگاهی همگان. اینبار اما، روی دیگر سکه است و من، که در تکاپوی رنگ گذشته زدن بر پیکر این ناخواسته ی مگویم. شاید زخم اش التیام یابد به مرهم گذر زمان.

دو روز است که دیگر مصمم به جدائی. می خواهم برایش نامه ای بگذارم در شرح ماوقع و دیدنی هام. لیکن اینبار، مانده ام به چه زبانی و لحنی وا گویم که درخور باشد. که نه از سر امیر زیاد باشد و نه کم فروشی کرده باشم در حق ِ خود

با امیر از گزارشهای مخفی ، آشنا شده بودم. بعضا ً در گزارشاتی و موقعیت هائی، باید مردی می بود که امنیت نسبی ام را با او حفظ می کردم. و البته گاهی عکاسی هم میکرد در تهیۀ این گزارشات.

این حس امنیتی که با امیر معنا میشد، کم کم موجد احساس صمیمیت زیادی بین ما شد. تا آنجا که من و او پی گزارشات نفوذی بودیم، تا در کنار هم باشیم؛ نه همکاری کنیم برای تهیۀ گزارش

امیر کاردانی مدیریت صنعتی داشت و من فوغ لیسانس ارتباطات بودم. به لحاظ وضع خانوادگی فرق چندانی نداشتیم، اما امتیازات فردی زیادی داشتم. هرچند، هرگزاز این امتیازات جز برای کار و فعالیت بهره نجستم.

به هرحال به این جهت یک سر و گردن از امیر بالاتر بودم، طوریکه کمتر کسی من و اورا هم کفو میدانست.

خواستگاران زیادی هم داشتم، اما در بند ازدواج و مسئولیت نبودم. اما ، امیر فرق میکرد. حس و حال دیگری داشت. با امیر می توانستم احوال بهتری را تجربه کنم؛ بعلاوه که امیر با همۀ غرور خاصی که داشت، بسیار با من احساساتی وشیفته وار حتی در جمع رفتارمیکرد. من بارها و بارها، او را از این باب از خود رانده بودم و دست رد بر سینه اش زده بودم، اما تنگ بلور آرزوهایش نشکست و همچنان می گفت که زندگی اش با من معنی  ِ تازه ای میگیرد.

هروقت از این ابرام ، ازش می پرسیدم؛ تنها لبخندی میزد و میگفت:" فکر کن، پسری هستم که عشق را گدائی میکند." بعدها، پای هر میل و نامه و حتی یادداشتی در محل کار که برایم می نوشت را با نام پسری که عشق را گدائی میکرد،مّهر میکرد به مِهری که نداشتم و نیازم بود.

کمکم این پافشاری کار خود را کرد و من گرفتار شدم به مهری که به آرامی مّهری میشد بر پاهایم، تا توان از من برباید.

با همه ی بی باوری ام به درک متقابل کامل بین دوپاها، امیر را باور کردم و به تفاهمی موهوم بینمان ایمان آوردم. چه دوران خوشی بود، این ایقان به وجود تفاهم. هرگز آرامشی این چنین را درک نکرده بودم، آرامشی که  با جهل مرکبی همراه بود. با همه ی علمی که داشتم  به اینکه هیچ دوپائی را ، دوپای دیگری فهم کامل نمی کند؛ خود را فریفتم و افسار به دیگری سپردم.

و حال؛ در این چند روزه، دوباره وحشت همان تنهائی در برم گرفته تا مرز جنون. دیگر نه دل مشغولی سابق را دارم که سرگرو و دلگرمم کند، نه امیری که بفریبد مرا به دو جمله ای از سر نیاز.

خوب که وا می کاوم این مسیر را با خود نجوا میکنم که :غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر ....

بی درنگ، لبخندی بر لبانم جا خوش میکند که: اینهم آخرالامر ما و پسری که عشق را گدائی میکرد؛ که از پیشترها خوش کفته اند: "گر گدا معتبر شود، ز خدا بی خبر شود..."

 

 

یاحق!

وقتی قرار نیست بیابی چه فرقی می کند کجای دنیا باشی...

می تواند یقه ی بارانی اش را بالا بزند
و دستهایش را در مِهی که از درونش بر می آید پنهان سازد
می تواند به پیرمردی که ساعت را می پرسد بگوید
ـ نمی دانم ، عذر می خواهم
می تواند ساعتها خیابان شانزدهم را برود و برگردد
می تواند به هیچ پنجره ای چشم ندوزد
می تواند یازده دقیقه به سوسکی که کف اتاق راه می رود نگاه کند
ـ لطفا ً والیوم ده ، یک بسته
می تواند حمام رفتن را ترک کند
و به خارش صورت نتراشیده اش بی اعتنا باشد
می تواند به تلخی آینه را نگاه کند
می تواند به آینه گفته باشد
ـ بالأخره تلفن زنگ خواهد زد
.
فقط یک دوستی ِ ساده است ، فقط
می خندی و اعتنا نمی کنی
ـ صدایتان را نمی توانم از گوشم براند
ـ و به دستهایتان نمی توانم فکر نکنم
می تواند به پیرزنی که ساعتها در تراس ِ روبرو بافتنی می بافد خیره شود
می تواند گلهای خشکیده ی گلدان را هرگز ندیده باشد
می تواند ساعتها منتظر کلمه ای باشد که از ذهنش خارج نمی شود
می تواند تمام روز به خانه ای فکر کند که از آن رفته ای
می تواند صدای گوشخراش ِ زنی را نشنود
ـ احمق ! با توام
می تواند به دیوار های خاکستری خیره شود
و چشمهایت را بر هر دیواری بیابد
و چشمهایش از ندیدنت گرم و شور باشد
.
به او گفتی که رهایش کند
گفت که نمی تواند
گفتم : وقتی عرق صورتش را بر چهره ات احساس کردی ، همه چیز تمام می شود
گفت : همینطور است ، همینطور است
به او گفتی : وقتی لبهایش را بوسیدی ، دیگر در حسرت چشمانش نخواهی ماند
گفت : امروز یک ساعت روی شانه هایم خوابیده بود
.
می تواند تمام خیابانهایی را که با تو رفته دوباره جستجوکند
می تواند با هر بارانی موهای خیست را از روی چشمانت کنار بزند
می تواند ساعتها در خیابان دنبال جای پایت نگردد
وقتی قرار نیست بیابی چه فرقی می کند کجای دنیا باشی
وقتی نیستی ساعتها می ایستد
ـ و خون در رگهای شهر منجمد می شود
.
خواهم رفت و سالها بعد خواهم آمد
عزیزکم
تو هرگز نمی توانی فکر کنی که هر سال 365 روز است
ـ منتظرم می مانی ؟
چشمهایت از انتظار کلافه خواهد شد
گفتی : کسی دیگر می آید ، همیشه همینطور است
گفت : سخت است ! هنوز چشمهایش نرفته است
.
نمی تواند که دوستت نداشته باشد
.
.
سیّد ابراهیم نبوی
 
 
*
از وبلاگ محمد مشکین!
 
یا حق!

تابی دگر نمانده است

می شنوم

نیک روایت میکنید؛

داستان زوال .

می شنوم،

خوش می نوازید؛

طبل رسوائی .

می شنوم،

بِه سخن می رانید،

از ویرانه های باور .

می شنوم،

خوب می سوزانید؛

دل بر باد رفته را.

می شنوم،

نیک بر میکشید؛

آه از جگر و تیغ از کمر.

می شنوم،

مهیب می کوبید،

بر تن نیمه جان ِ این انسان.

*
*
*
اینها که می برید،

آنها که می کوبید،

آنان که میزنید،

اینان که می کُشید؛

*
*
*
*

باور کنید

بهره ای دگر

 از جان و درد

ندارند

 که بدان دلخوش کنید.

 

 

 

 

 

 

 

خودم/تیر۸۷

یاحق!

 

بیچاره حافظ

مرا میبینی هردم زیادت میکنی دردم   

 ترا میبینم ومیلم زیادت میشود هردم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

  به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگردردم

نه راهست این که بگذاری مرا به خاک بگریزی

    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم ندارم دست از دامن بجزدرخاک و آندم هم  

 که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی 

      دمار از من بر آوردی نمیگویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی زلفت باز میجستم   

     رخت میدیدم جام هلالی باز میخوردم

کشیدم در برت نا گاه و شد در تاب گیسویت 

       نهادم بر لبت لب را وجان و دل فدا کردم

 

  تو خوش میباش با حافظ بر وگو خصم جان میده

   چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

 

 

میان عاشق معشوق حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ ز میان بر خیز

 

 

به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت

که من غلام مطبعم تو پادشاه مطاع

باشه ولی گردن تو حافظاااااااااااااا

معلم شهید

 

مرا کسَی نساخت، خدا ساخت؛

نه آنچنان که " کَسی می خواست "،

که من کَسی نداشتم.

کَسَم خدا بود،کَس بی کَسان.

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از من ِ"دیگر"م.

من یک گِل ِبی صاحب بودم.

مرا از روح خود درآن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب،

تنها رهایم کرد.

"مرا به خودم واگذاشت"!

 

***

 

خدا، انسان و عشق؛

این است "امانتی" که بر دوش آدم، سنگینی میکند

و این است آن "پیمانی "

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم،

و " خلافت" او را در کویر زمین تعهد کردیم.

و ما برای همین"هبوط " کردیم،

و این چنین است که به سوی او باز میگردیم

 

 

 

 

                                                      دکتر علی شریعتی

 

 

 یادش گرامی

 

 

 

 

 

 

یاحق!

زندگی....

 

 

 

همونطوری که روی تخت ، تن کوفته اش  رو  رها کرده بود، به او فکر میکرد و خاطراتش!عشقی که ماه هاست به باد رفته اما هنوز از یاد نه!

به همه ی آنچه که هنوز و همچنان از اون توی مغزش بود، توی ذهنش، ذهنی که کاش نسیان رو هم می آموخت و فقط ضبط نمی کرد. به انگشتهای خوش تراش و زیباش که وقتی تو مو های خرمائی اش فرو می رفت؛ چیزی در دلش فرو می ریخت که مبادا ، دل من رو هم مثه همین موهای ریخته، ندید بگیره. به انگشتهائی که وقتی شقیقه هاش رو با اونا فشار میداد، غم دنیا برای همون سردرد چند ساعته ی اون  رو،براش به ارمغان می آورد. به انگشت حلقه ای  که بارها حلقه ای رو که توی جواهری الماس گاندی دیده بود ، توی اون تصور میکرد. به انگشت سبابه اش که وقتی خودش ساکت و بود و فقط به اون زل میزد و محو حالت حرف زدنش میشد، توی چاله ی چونش فرو میکرد و میگفت:

"زود دهانتو بازکن میخوام  معاینه ات کنم، و اون هنوز دهن باز نکرده بود که میگفت: آقا دل شما گندیده از حرفی که توی دلت دفن کردی؛ زود تعریف کن." و با فقیافه ای مشتاق شنیدن روبروش مینشست تا بگه و بگه. آخرش هم که همه ی دلتنگی هاش رو می شنید، بهش میگفت: من نمی دونم به چه زبونی بهت بگم که اینقدر تو بحر اینا نرو، دنیا ا همین کثیفی اش قشنگه، اگه بوی گندی که هی تو بو میکشی و نده که دیگه دنیا نیست؛ دنیا هم که نباشه من ، نیستم؛ منم که نباشن، تو نیستی، مگه نه؟! بعدشم دل عاشق و نفهمش رو به چشمکی با اون چشمهای گربه ای مهمون میکرد.

اونم لبخندی از سر حماقت و بلاهت تحویلش میداد، که آره من نیستم اگه تو نباشی!

تازه تو همین احوال هم ، محو چشمهای گربه ایش بود و بی توجه به معنی حرفش و حس گزنده ی حرفش!خوب، اون عشقش بود که، توش غرق شده بود، به قول خودش:عشق حادثه ی یکی شدن بود!

حالا، چند ماهی میشه که همدمش، سیگار و کتاب و خواب و گهگاه بستی !چند ماهی بود که رفته بود تا بوی گند دنیا بدون عطر فرانسوی اش، بیشتر شامه ی مهرداد رو پر کنه، و به تهوعی بی زوال مهمونش کنه!

حساب درستش، 10 ماه و 3 روز بود که فقط از یاسمین همین خاطرات و عکس هاش مونده بود و این بوی متعفن که دیگه حالا نفس کشیدن رو هم براش سخت تراز سابق کرده، آخه دیگه عطری فرانسوی تلطیف و قابل تحملش نمی کرد. هرچند حالا دیگه، عطر فرانسوی فقط ارمغانش شهوت بود، شهوت، شهوتی توام با نفرت از همه ی چشم گربه ای ها که از نسل نسیان بودند و حرمان!

مرور لحظه ای که سنگ گونه توی چشماش نگاه کرد و گفت: تو حوصله ام رو سر میبری یه موجود یاغی همیشه معترض . دیگه تاب تحملت رو ندارم. خسته شدم از بس یادت آوردم آدمی، پس همه چیو بپذیر، اینجا، آرمانشهر تو نیست، بس کن این گلایه های تاریخ گذشته رو، زندگی کن، زندگی! یاد بگیر، زندگی تو این خراب شده، یعنی پذیرش هر چی که هست. قبول انکه یه روز از زندگیم پاکت کنم ، یه روز دیگه نه جواب تلفن و اس ام اس هاتو بدم، نه دیگه بخوام اسمی ازت بشنوم. یعنی این! یعنی به هیچی اعتماد نکن. یعنی اینکه بدون من، تو نیستی، مشکل تو ِ ، یعنی هر دوست داشتنی ای مورد اعتماد نیستِ!

یعنی، اینکه فلان دوست صمیمی ات تو ناکجا آباد داره پوست می اندازه چون خواسته غلط زیادی بکنه و به خیالش از حق من و تو بگه، تقصیر خودشه؛ پس روزت رو خراب نکن! اینکه این پسره، فرخ،پسر سرایدارتون چون نتونسته اینو فرق تو وخودش رو بفهمه و رفته اونجا که عرب نی انداخت، مشکل ننه- باباشه ، نه من و تو! اینکه آدمیت معنی اش ، حساب بانکیه، به تو چه؟

اینکه، اینهمه مردم از صبح تا شب واسه چی دارن سگ دو میزنن، کشف من و تو نیست؛ خوب بذار اینقدر بدوَن که جونشون درآد. اینکه هیچ خری تو این وانفسا نمیدونه، یه چه سمتی داره یورتمه میره، به درد من نمی خوره!

من فقط میخوام زندگی کنم!

من فقط میخوام زندگی کنم!

من فقط میخوام زندگی کنم!

زندگی!

زندگی هم تنوع میخواد، تو دلگزا و تکراری شدی!

دلگزا و تکراری

دلگزا و تکراری

تکراری

تکراری

تکرار

تکرا

تکر

تک

تِ

.

.

.

همچنان که  آوای تکراری یاسمین تو سرش پژواکسان تکرار میشد؛ سرخی خونین تخت، رو به سیاهی رفت و نفسی که فرو داد ، بر نیامد!

 

 

 

 

                                                                        یاحق!

 

خودم/ خرداد۸۷

 

 

 

وحشت از بلندی

هوالاول و الآخر!

 

 

 

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون ، هیچ کس نبود. دختری بود، تکدانه و مهربان. دختری که حسنش این بود که، خودش بود؛ خود خودش. فارغ از هر رنگ و ریا!دخترک ضعف بزرگش، تنهائی بود . و شاید ضعف بزرگترش هراس از بلندی.

دخترک روزگار میگذارند، و روزها را از پس یکدیگر به یاد می سپرد. بی آنکه تنهائی و ترس از ارتفاع ، دو ضعف بزرگش،طعم گس زندگی اش را تلخ کنند، چراکه بهشان عادت کرده بود و اینگونه زندگی را روزها تمرین میکرد و فی الحال راضی بود. حتی رهگذرهای گونه گون هم نتوانستند خللی بر این ترس و تنهائی وارد آرند، با همه ی رنگ و لعاب هاشان، با همۀ حرفهای خلسه آورشان؛تا روزی از روزهای خدای مهربان!

آن روزکه آن رهگذر جوان بیامد ورهاورد مقدمش ترکی بود بر بنای چند ساله ی ترس و تنهائی دخترک .آدمیزاده ای از جنسی دیگر؛ حسی دیگر!آنچنانکه، دخترک مسحور حس زیبایش شد.

طلسم حس جوان، تمام احساس و روح دخترک را درنوردید و طلسم هایش را باطل کرد. تا بدانجاکه، باغ تنهائی دخترک گهگاه به روی جوان باز میشد . باغی که، نه هرآنکس را بدان راه!

هرچند آرام آرام، اما تنهائی دخترک کمرنگ و کمرنگتر شد تا اینکه، جوان درصدد ارتفاع ترس او از ارتفاع برآمد. و با اصرار و ابرام برای او از کوه باشکوه وصعب العبوری گفت که سودائی غریب در روان دختر انداخته بود.

خوب، گفتنی ها تمام شد و وقت عمل رسید. صعود به کوه زیبا که در راه آن بسیار بهین یافتنی ها بود. آنچنان که دختر دیگر به ترس نیاندیشید تا صعود میسر شود.

در مسیر ، بسیار دیدنیها دیدند و فراوان نکته ها دریافتند. و شاید ارزشمندتر آنکه، یکدیگر را دریافتند. بالا رفتند و بالا و بالاتر. و دخترک بنا به گفته و پند جوان، لحظه ای به زیر پا نگریست، مگر که تردید نکند در راه!

آری، صعود همچنان ادامه داشت و آنها از مناظر و دیدنی ها محظوظ میشدند و شادان؛ بی آنکه به زیر نظر کند دخترک!، تا به قله رسیدند.

وه! که چه زیبا حسی از این صعود!

به ! که چه بهین جائی!

دیگر زمان نگریستن به مسیر طی شده بود و مناظر فرو دست! همانکه دشوارترین بود برای دخترک!

-:چشم بر بند و نفسی عمیق ؛

چشم بر بگشا!

دخترک چشم گشود و چشم در چشمخانه چرخاند و دیده بر اطراف فکند تا مگر حضور جوان جرأت نگریستن در او بیشترکند ؛ قالب تهی کرد و گریه سر داد، بی لحظه ای نگاه به زیر پا!

پسرک نبود، پسر تنهائی اش را به او برگردانده بود، در چنان لحظه ای!

 

 

 

 

 

 

 

 

دخترک با جان کندن و بی حتی لحظه ای نگاه به زیر پا، مسیر رفته را برگشت. از رجعت اش به خانه ی قدیم هیچ نگوئیم بهتر؛که،غصه گفتنی نیست!

 

کنون از پس مدتها، او به لذت صعود می اندیشد و سپاسگزاری از جوان!جوانی که پشیمان شد و ندامت را مقر آمد اما،این اقرار برای دخترک لا قیمت بود!

و شاید، این به که، زندگی را با درسی که آموختند- بی گدار به آب زدن و همه ی داشتنی ها را بر کف گرفتن برای دخترک و خام رفتار نکردن برای جوان- زندگی را پی گیرند، امید آنکه بار دیگرفقط نکته ها بکار بندند و در درسی نوین برشان گشوده نشود!

 

 

 

 

 

--------------

پ.ن۱: تا در قفس بال و پر خویش اسیر است

بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی!

 

پ.ن۲: با توجه به فرجه امتحانات تندتند نگاشته شد!

 

 

                                                                                                      یاحق!

درد گنگ....

دلم نه از آدمها که از دنیا گرفته!

بد رسمی داره!

 

 

 

 

چند روزیست که توی سرم صدای دنگ دنگ هست و بس!

با آهنگی در پس زمینه اش که به آهنگ تنهائی سرشت من خیلی شبیه هست!

توی دلم غوغائیست، و من همونم که مثل همیشه بازهم لبخند می زنم و می خندم، خنده ای تلخ که نمی دونم چرا هیچکس تلخی اش رو نمی فهمه !

اینقدر گریه های دلتنگیم رو خندیدم که دیگه گریه رو پاک از خاطر بردم!

اینقدر زیر ماسک خنده قایم شدم که دیگه باورم شده، خنده به دنیا و آدمهاش بهترین کاریست که از دستم برمی آد!

گاهی سینه ام اینقدر سنگین هست که نفسم سخت برمی آد و من به این فکر می کنم که، چه خوب بود که دکمه ی پایان داستان زندگیمون دست خودمون بود!

کاش میشد روز دیگری رو تجربه نکنیم!

 کاش حتی لحظه ی بعد رو در این دنیا نباشیم!

گاهی اینقدر پرم از خالی بودن!

اینجور مواقع که سر از دنیا و این زندگی و مناسباتش در نمی اورم و علامت سوالی به اندازه ی همۀ ندانستن های بشری توی سرم رشد میکنه و من لحظه به لحظه خسته تر میشم از تحمل وزنش؛ تنهائی ،  اسیدوار روحم رو میخوره و حل میکنه. تا جائیکه، من میمونم و یه ترس ، ترسی غریب از نظر کردن به روحی که دیگه خودم هم نمی تونم نگاهش کنم؛ بهتر بگم، جرآت و دل ِ نگاه کردن بهش رو ندارم!چه برسه که مثل همیشه با رفتارهام – که من ِ من رو به نمایش گذاشته -  به تو هم اجازه دیدنش رو بدم!

گمانم، اونقدر تنهائی و این خلأ تموم نشدنی ، روحم رو خورده که دیگه وجاهت سابق رو نداره!

تازه به تو فکر میکنم که شاید بتونی نیم نگاهی به این روح مضمحل و جسم به فنا رفته بندازی و اعتماد به نفس همیشگی ام رو زندگی کنی!

اما؛ ته ِ ته ِ دلم ، باز میدونم که توام توانت به اندازه انتظار من نیست!

اینجاست که دیگه، گریه ای رو که همیشه می خندم، این بار نمی تونم بخندم و پر میشم از فریاد و هق هق!

تازه تو این حین هم ، هق هق هام بیصداست!

آخه، این غرور تنها چیزی هست که هنوز، از کف ندادم!

 

 

اینم خنده داره، نه؟!!

 

 

 

 

 

********

پ.ن۱:گمانم، کسی جائی فریاد میکنه اسمم رو!

پ.ن۲: اینم یه ترانه از داریوش که این چند روزه گوش میکنم :

عصر ما، عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دود

قلب عاشقاش همه کبوده

 

 

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو، تنهای تنها

 

 

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پرپرنده

لبای بدون خنده

چشما خونۀ سؤاله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

 

 

کاش تو قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل و به دریا

من و تو، تنهای تنها

 

 

اونقدر میریم که ساحل

از من و تو بشه غافل

قایق و باهم می رونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جائیکه نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش، نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

مثه اینجا آهنی نیست

مثه اینجا آهنی نیست

 

 

پس ببین ، یادت بمونه

کسی هم اینم ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعدۀ ما لب دریا

زنده بودیم اگه فردا

وعدۀ ما لب دریا

با تمام احساسم.....

با تمام آرزویم فریاد می زنم :

" کاش بخوانی حرفای دلم را!"

سلام همجنس!

سلام ؛

سلام؛

سلام؛

سلامی محض اینکه بدونی من بهترینها رو برایت آرزومندم!

سلام که بدونی ، هنوز هم دلم برایت میسوزه،

سلام ، سلام که بگم :

" تقصیر من نبوده اگر تو باب میل محبوبت نیستی!"

سلام ، تا ثابت کنم ،

من کاره ای این میون نبودم!

سلام، سلامی که حامل فریادی از اعماق روح من هست تا به تو بگه ، من تورا چنانچه آدم بودی به هر ذکوری مرجح میدونم،

شک نکن!

سلام، سلامی که خود، فریاد می زنه حسن نیت من رو!

سلامی که می خواهد بهت بگه:

" من حتی دلم برای دلت که از کینه سیاه شده هم، میسوزه!

کینه ای که رو نابجا به من می ورزی!

نگرانتم که با این همه کینه ، نفست بند نمی آد؟!

خوبه که، بفهمی و بدونی :

هرکس مسئول اتفاقات سناریوی زندگی اش هست!

حال و هوائی که داری ، ناخوشایند هست، اما من موجدش نیستم!

همجنس،

دل به کسی ببند که لایق باشه،

واگر لایق دیدی اش،

به حکم مهرت _که نثارش کردی، _

انتخابش رو محترم بدون ،

هرچند؛ به زعم خیلی ها و حتی تو، اشتباه باشه!

که مهرورزان واقعی چنین کنند و خودخواهان چنان!

چراکه، مهر به دلداری دادن، یعنی باور داشتن او، و این باور ، مهر تأئیدی است بر ارزشمندی مهر تو!ژ

 

 

 

------------------------------------

خودم/ ۳۰ اردیبهشت ۸۷

تقدیم به زن، زن مظلوم این دیار...

 

 

کاخی حس و حال دیگه ای داره!

جنسش، جز جنس همه ی اساتیدیست که تا به حال باهاشون درس داشتم!( از اون ادمهائی است که من سه سوت، شیفته ی طنز گزنده ی جدیشون میشم!)

آدمی از نوع دیگه!

امروز برامون از مادرش – خدا بیامرزاد- گفت. نمی دونم چطور مثل اون تاثیرگذار و بلیغ براتون راجع به این خصیصه زنهای این دیار بگم که، حق مطلب رو ادا کرده باشم!

قبل از نوشتن، می خوام اینم یادآوری کنم که :

 

قدر آدمها رو قبل از اینکه از دست برند و از نقطه ضعف ها و اخلاقهای خاصشون جز بغض گلوگیری ، چیزی باقی نمونه، بدونیم!

با خودمون عهد ببندیم که، قدر عزیزانمون رو بدونیم و به علایقشون بی توجه نباشیم!

اما داستان مادر استاد مرتضی کاخی : (سعی میکنم از زبان استاد بگم و با لحن خودشون!)

 

"ما،  شش تا بچه بودیم از خانواده ای متمول که، در شهری از خراسان زندگی می کردیم. برادرانم با هزینه ی پدر به دیار فرنگ رفته بودند و با مدرک دکتری برگشته بودند یا همچنان اونجا اقامت داشتند. من سال پایانی دبیرستان رو می گذروندم. یکی از برادرانم که تازه با دکتراش از فرانسه برگشته بود، صدام کرد و گفت: " مرتضی بریم شهر، گشتی بزنیم. توی مسیر گفت: میخوام برای مادر گل بخرم، سری به یک گل فروشی بزنیم.گفتم: گل؟! توی خونه ایندر گل و گیاه و گلدون هست، گل برای چی؟ گفت : من میخوام بخرم.

 اولین گل فروشی که دید، رفت داخل مغازه و دسته گلی پیجید و اومد بیرون. من که کسر شأن میدونستم و از ترس حرف آشناها، با ده قدم فاصله ازش راه میرفتم که اگه کسی چیزی گفت و حرفی زد از برادرم که، دسته گل رو مثه شمشیر نظامی های در حال سان جلوی صورتش نگه داشته بود- حمایت کنم و...

به خونه که رسیدیم، برادرم مادر رو صدا زد که گل رو بهش بده و من رفتم توی مهمون خونه از پشت پرده ای به ما وقع نگاه میکردم.(خونه ی پدری استاد، مثه تصور همه ی ما از خانه های قدیمیست که دورتادور حیاط باصفا و بزرگی اتاقها قرار داشتند که هریک به اتاق دیگری وارد میشده!)

مادر اومد سمت برادرم و پرسید: چیه؟

-: این گل برای شماست.

مادرم که با قیافه ای درهم به گلها و برادرم نگاه میکرد و نگاهش دائما بین این دو رد وبدل میشد، مردد مونده که برای چی گل خریده براش؛ ازش پرسید : خوب که چی؟

و برادرم گفت: برای آدمهائی که دوستشون داریم، گل می خریم و ...

درنهایت مادر که با حرفهای اون قانع نشده بود برای اینکه، گل رو از دست برادرم گرفته باشه، با چادرش که هنوز به کمرش بود، گرفت. و برادرم رو از قید نگهداشتم این شمشیر سان آزاد کرد.

برادرم رفت و مادرم همچنان خیره به این گلها بود ومن، محو در مادری که مبهوت بود.

مادر گل رو توی کوزه ی چینی تا نیمه اب شده  گذاشت و چند لحظه نگاهش کرد، بعد از چند دقیقه رفت و از گنجه، کوزه ی بلوری که سوغات سن پطرزبورگ بود رو اورد و گل رو توی اون گذاشت. مادر به اتاق خودش رفت و لباس هاش رو عوض کرد و کمی خود ا پیراست و کمی سرخاب و سفیداب زد(!)- آخه از مادر بعید بود، و من تازه اونروز روی ماه مادر رو بدون ابرهای خستگی و زولیدگی طبیعی حاصل از کار روزانه  ومدیریت منزل دیدم. و مادر چه ابهتی داشت!-و اومد به باقی کارهاش رسیدگی کرد و در این بین، هر از چند گاهی خیره به گلها میشد و اونها رو می بوئید.

ظهر بود و پدر برای صرف ناهار به خونه اومد. یادمه همه دور سفره ی اون ناهار،  تازه ابهت و گیرائی مادر رو حس کرده بودند. و محو در جمال مادر همیشه خسته و به خود نرسیده بودند. و نیکتر به یاد دارم که پدر اونروز مادر رو اینگونه مخاطب قرار داد که:" شما(!) ، چرا غذا نمی خوری؟!"

و لحن پدر حاکی از این بود که، او دوچندان محو ابهت مادر شده!

و من ، هرگز از یاد نمیبرم که مادر چقدر گل دوست داشت و چقدر ما بیخبر بودیم و دسته گل برادرم، چقدر او رو خوشحال کرده بود!

و روزی که مادر مرد، همه با سبد گل برای تشیع پیکرش اومده بودند! به یاد روزی که ما پس از سالها تازه فهمیدیم که مادرم، بسیار گل دوست داشت!۱

 

 

 

 

 

 

------------------------------

پ.ن۱:استاد با اشک و بغضی عزیز از مادری که گل دوست داشت و عمری از علاقه اش حرف نزده بود، حرف زد. و استاد با خشم از مردسالاری حاکم در اون زمان، برای عزیز پر ابهت نجیبشون، بغض کرد!

 

پ.ن۲:من سرسوزنی مثل استاد با حس نگفتم، اما امیدوارم اونقدر بد نباشه که نیمه رها کنید مطلب رو!

 

دلنوشته ای در دلتنگی

 
 
 
خیلی خسته ام احساس میکنم ته کشیدم تموم شدم این حس یه سالی هست که با منه
دلتنگم خیلی دلتنگی که ته نداره حل نداره دلم می خواد با صدای بلند بشینم گریه کنم 2 سال می خوام اینکار بکنم اما نمی شد باید خودم جمع و جور میکردم باید روحیه میدادم من میتونستم اینکار بکنم آره نباید گریه کنم الان نه صدی الان نه باید شوخی کنی باید بخندونی نذار گریه هاشونو خاله ببینه نه تو دیگه نه ای بابا مرتضی تو هم داری گریه میکنی مامان یه چیزی ای وای بابا هم داره گریه میکنه
نه تو رو خدا دو دیقه بعد همه میخندن
حالا شب شده میخوام راحت گریه کنم اما نه انگار دل سمی گرفته می خواد حرف بزن :صدی خاله خوب میشه
بابا گفت: سر کوچه دکتر یوسفی دیده گفته من خیلی اینجوری دیدم دیگه خوب بشو نیستد
سمی : تو رو خدا نگو من که باورم نمیشه دوباره گریه
همه که اینجوری نمیشن حالا اونم یه چیزی گفته :
دوباره دروغ دوباره نشسکستن بغض آخه به تو هم میگن آبجی بزرگه
خاله حالش بد شد بردیمش درمانگاه سرم بزنن خاله صدی نمی تونم
به مامانت بگم من دیگه تحمل درد ندارم دعا کن زودتر راحت شم
بازم دروغ این حرفا چیه فقط یکم ضعیف شدی یه ذره ضعف بدنت برطرف شه شیمی درمانی بعدی شروع میکنه و خوب میشی :
فردا دوباره حال خاله بد میشه دکتر چیکار کنیم هیچ کاری نمیشه همون سرم
شب : صدی بیا وصیتم بنویس
بازم دروغ نمی د.ونم دروغ بود نه خودمم باورم نمیشد
خاله این حرفا چیه خوب میشی مگه میشه تو تنها خاله منی باشه مینویسم خوب هر کر باید وصیت داشته باشه بعدشم برای خودمم مینویسم
اون انگشتره هم که داده بودم بهت تو وصیت هم بنویس برای خودت باشه
خوب حالا چون حرف اون انگشتره شد باید انگشت بزنی
دو ساعت داشتم انگشتشو با خودکار رنگی میکردم که انگشت بزنه
خاله این دخترت حال آدم بهم میزنه اینقد درس میخونه مدرسه نمی ÷یچونه اه نسیم بابا یکم یاد بگیر ببین من که مدرسه میرفتم صدای توپ که تو حیاط میشنیدم اجازه میگرفتم میرفتم حیاط یه دست
صدی ااااا نگو تو با این فرق داری تو همون شب امتحانم که میخونی بست نمی خواد یاد بچه من بدی :
برات روز ولنتاین یه عروسک خریدم سرتق مثل خودت
چیه باز ترسیدی برای این روزم شده برم دئنفری برگردم:
خدا فقط یه جایی گریه کنم خدااااااااااا
چرا آخه چرا من همین یه خاله رو داشتم به قول مامان فقط همین یه دلسوز داشتم
فقط اون بود که خیلی کامل منو میشناخت
حسرت به دلم موند دوباره سر پا ببینمش دوباره خوش تیپ و ست کرده ببینمش دوباره باهاممون بیاد خرید خسته و کوفته که از راه بر میگردیم گیر بده پاشو لباساتو بپوش صدیییییییییییی پاشو دیگه دلم می خواد ببینم چه جوری میشی
خاله : گیر نده دیگه
باشه بابا می پوشم
می خوام گریه کنم
میخوام گریه کنم اما وقتیم شروع مکیکنم دیگه بند نمیاد
چقد این دلتنگی سخته چرا تموم نمیشه
خدا چرا دو سال طول کشید چرا تا آخر هم باورمون نشد داره میره داره تنهامون میذاره
هنوز انگار تو اون اتاق خوابیده هنوز میرم دم اون اتاق دوست دارم وقتی تو اتاق نگاه میکنم ببینم که انجاست هنوز خوابیده
یادم نمیره روزای قبل از اینکه تو کما بری خاله
بازم تا جایی که میتونستی سعی میکردی به ما فشار نیاری خودت بلند شی به خدا خاله اصلا اذیتمون نکردی روزای آخر بازم خودت سعی میکردی از جات بلند شی راه بری یه دفعه ای تو بغل مامان غش میکردی
خاله کاش بودی کاش تنهام نمیذاشتی تازه داشتم سعی میکردم که همیشه بخندم اون یه ذره اخم هم نداشته باشم خاله یادته ائن شب که برگشتید خونه دیدی کچل کرده بودم به چه حالی افتادی گفتی دور از جون مرگت دیدم و گفتی تا صبح گریه کردی
ولی بعدش راه میرفتی تو خونه به کله کچلم میخندید و به همه گفتی صدی برای من کچل کرده تا غصه نخورم موهام داره میریزه
حالا کجایی که من دردت احتضارت جون دادنت دیدم من برای کی تعریف کنم
میشه دوباره از ته دلم بخندم
خالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله
خاله مریم خاله مریم
خاله میگفتن خاک سرد میکنه من گر گرفتم
خیلی جات خالیه
خیلی دوست دارم
آخه بی انصاف ما که همش با هم بودیم این دو سال هم که کمپلت پیش ما بود یچه جوری دلت اومد
این آخرا میگفتم کاش خاله خوب شی من دوباره اونجوری بیام خونت کلی چرت و پرت بخرم بشینم همش خودم بخورم بعدشم مثل همیشه برم سر یخچال یخچال خالی کنم بعد تومثل همیشه کلی بخندی
نه بخدا گفتم اگه خوب شی دیگه با نادر هم کاری ندارم بیشتر میام خونت
اما رفتی که الان راحت بدونه اینکه ناراحت باشم دارم میام خونه نادر بهت سر بزنم
آره دیگه راحت میام بهت سر میزنم
 
...............................................
 
خودتی نوشته٬ من کپی کردم از ۳۶۰ اون!

خشت نامه ای در وصف...

این دست تایپیده، برای به تصویر کشیدن کسی است از نوع دیگر، جنسی دیگر .

خاطرم می اد زمانی، مهدی(عموی سومیم و فی الحال عمو بزرگه ام!) بحثی راه انداخت با موضوع اینکه، آدمها( با تسامح فی الباب گفتن آدم به همه ی دوپاها!)دارای شخصیتی میشوند که اسمشون رو معنی میکنند و معنای اسمشون میشه مهمترین ویژگی اون آدم!!مثلا :" من با اسم سارا، پاکی و بی آلا یشی مهمترین ویژگی ام میشه!"(*البته من حاصل جمع همه خوبی هاهستم!!!")

اونروز، بحث خیلی داغ بود و هر کی نظری میداد، اما نهایتا اینطور نتیجه گرفتیم که ، خیلی خوبه که آدمها لا اقل یه ویژگی خوب رو بطور تمام و کمال داشته باشند و شاید برخی سعی کردند؛ اما الزاما اینطور نیست و فقط نظری خوش بینانه محسوب میشه!

چندوقتی است کسی رو دیدم که به زعم من و خیلی ها که میشناسندش، حرف مهدی راجع بهش صدق میکنه!

کسی که بهش معتاد شدم و رفیق معتمدم هست! کسی که مهر او در دلم- حتی به فرض اینکه به جبر زمان ، گاهی نبینمش!- قسمت زیادی ازدلم رو تسخیر کرده و هر روز داره پیشروی میکنه خلاصه که نمیتونم جلوی این پیشروی رو بگیرم۱ !

دختری که شاید بهتر باشه برای معرفی اش به آدم بودنش اشاره کنم تا دختر بودنش!

آدمی نه مثل خیلی از دوست نماها و ادمهای اطرافت؛نه مثل دختر نماها۲!

از اونهائی که یافت می نشود یا کم یافت میشود!

دوستی همراه، انیسی شریف٬شریفی صدیق و دلخواسته ٬ همدمی نیک و انسان!

اونقدر خوب ودلپاک که، توی ذهنم اسمش مترادف با خیلی چیزها و صفات خوبه!۳

اونقدر معتمد که، یخ قوه ی ناطقه ی من فقط با اون باز میشه!

دختری که زیر این ظاهر سنگینی و این حیای خواستنی اش، یه دنیا شیطنت پسرونه خوابیده ؛ شیطنتی که، هرگزازخطوط قرمز پا فراتر نمی ذاره و حتی من میمونم چطور کنترلش میکنه!

کسی اونقدر بزرگ که، گاهی از تحسین وسعت قلبش جلوتر میرم و بهش غبطه می خورم!

راستش، غزاله برای من تبدیل به یه حس شده،  از اون دست حس ها که نمیشه تعریفش کرد یا توضیحش داد؛به فرض توانائی توضیح ،دیگه بکر نیست، دیگه ناب نیست!دیگه اون حسی نیست که توی دلت خودش رو بالا و پائین میکوبه!

از اول متن هم خشت زدم! – اینم حق چاپش محفوظه-

غزاله جونم در کلام نمی گنجه!

 

 

 

 

 

********************* 

 پ.ن۱:(آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی کمک کنید خوب!)

پ.ن ۲: خودش- غزاله- دفعه اول گفته، کپی رایتت محفوظه!)

پ.ن٣: (دیگه الآن که سی دی هاش دستمه وکیفش رو هم خالی می کنم بیشتر!!!!)

 

باد پائیزی...

 

مثل باد سرد پائیز، غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید،که چه آفتی به من زد

 

رگ و ریشه هام سیاه شد، تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی ، آسمون تشنه ی خونی

آسمون مست گناهی، آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه

من به گریه هام می خندم، میگم این همه اش یه خوابه

 

مثل باد سرد پائیز، غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید،که چه آفتی به من زد

 

آسموت تو مرگ عشق رو توی یاخته هام نوشتی

این یه غم نامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه ی شکستن ، اگه نزدیک ، اگه دورم

از ترحم تو بیزار، من خودم سنگ صبورم

 

آسمون پیشت شکسته، من دیگه رو پام میمونم

منو از تنم بگیری ، تو ترانه هام می مونم

اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه

من به گریه هام می خندم، میگم این همه اش یه خوابه

 

مثل باد سرد پائیز، غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید، که چه آفتی به من زد

 

 

 

 

 

------------------------------

شاد باشید!

چه گویم که ناگفتنم بهتر است...

 

از بازی ها زنانه سر در نمی آورم! نمی دانم چرا تو مرا در جائی دیگر مرا نشناخته ای و در میان جمع مرا بازمی شناسی!

نمی فهمم چرا تو برای من ِ دختر با آنهمه عشوه حرف می زنی! ( با من حرف می زنی یا برای دیگری اسباب صورت به نمایش گذاشته ای؟؟!!)

الزامت به مراوده اجباری با من ، برایم مبهم است!

لبخند دروغین بی جاذبه ات ، مدتهاست که قدیمی شده!

گنگ است این دلبرانگی بی ارزش ِ پست!

بهت رهایم نمی کند، چرا خود را با این بازی های بی ارزش سرگرم و مرا از خود دلسرد می کنی؟؟

مسخ میشود تنم، از حیرت لذتی که تو از این بازی می بری!

گیج می شوم که چرا افترا ، راضی ات می کند!

درک نمی کنم  چگونه مرا که بارها از کنارت گذشته ام ، ندیدی و آن وقت ... ؟(یا اظهار میکنی؟؟!!)

دنیای فانی برایم دنی تر میشود ازین صورتک، بی نقاب زیباتری ؛ که، حقیقت همیشه زیباست!

دردآور است این جنگت برای هیچ!

مسلخ می شود دنیا برایم از پی اینهمه تلاشت برای پست تر شدن، همجنس!

در دلم حسی می میرد از دروغی که بازی اش میکنی، رفیق!

نفسم تنگ میشود که کاش برای ارزشمندتری می جنگیدی؛

 زنیت افتخار نیست!

آدمیت را دریاب!!!

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 پ.ن۱:

دلم برای کوته بینی ات میسوزه٬ هم جنس!

افسوس!

من خواستم راحت باشی و به اجبار و الزام نیفتی!

خواستم به حقیقت کج نخندی که ٬ در حقیقت تغییرنیست ٬ تلبیس هست

و طولانی نیست!

 

 

 

 

یا حق!

توتم

 

 

هر کس را توتم است و توتم "ذکر" است. ومگر نه زندگی، هیچ نیست جز فراموشی؟

و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز به یاد نمی آورد؟!
که" آدمیت" یعنی از دست دادن بهشت ، یعنی هبوط ، تبعید ، کویر ، غربت  ،   ت ن ه ا ی ی    و همنشینی  و

هم خانگی با مرغ و مور و مگس!

و خوشبخت ، بد بختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است ،

 اما ؛

 بدبخت آنکه هنوز سرگذشت خویش را به یاد می آورد - خوشبختی است که" رنج بودن" را همچنان حس می تواند کرد . چه هنوز آدم است ، و هرکسی " آدم"  است اگر ،

هنوز فراموش نکرده است !

و توتم نمی گذارد که فراموش کنی ، هر دم به یادت می آورد .  توتم "ذکر مجسم" بهشت ، آدم ، حوا ، خدا ، شیطان ، عشق ، عصیان ، آگاهی ، هبوط  و . . . در کویر است.

 

هر کس را توتمی است و توتم هر کس " خود خوب" اوست.

 

 

متن بالا رو در دفتری از دست نوشته هام، نقل از توتم پرستی دکتر نوشته بودم!

از دید من، این کتاب دکتر- مثل بقیه کتب ایشون- فوق العاده است.

به امید اینکه ،

 هرگز، هرگز، هرگز،

چونان خیلی از جانداران پیرامونمون ؛ توتم مون رو فراموش نکرده باشیم!

 

 --------------------------------

پ.ن۱:

 

شرف لازمه ی آدمیت

و

صداقت ثمره ی شرافت است !

بینوا ، آنکه شریف نبود . چه ، اگر نیک نظر کنی ، هیچ ندارد!

 

 

 

 

  

 

من باورم نیست...!!!

گفت و گو


... باری ، حکایتی ست
حتی شنیده ام
بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل
هر جا که مرز بوده و خط ،‌پاک شسته است
چندان که شهربند قرقها شکسته است
و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
می بارد از هوا
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست
کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو
حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست
بیدار راستین شده خواب فسانه ها
مرغ سعادتی که در افسانه می پرید
هر سو زند صلا
کای هر کئی ! بیا
زنبیل خویش پر کن ، از آنچت آرزوست
و همچنین شنیده ام آنجا
چی ؟
لبخند می زنی ؟
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
آری ، حکایتی ست
شهری چنین که گفتی ، الحق که ایتی ست
اما
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دی...ـ
بس است

 

***************************

پ.ن۱:اینم یه شعر دیگه از اخوان٬ اندر حال و احوال من!

پ.ن۲: این غزاله عجیب سکوت اختیار کرده٬ حتی با این همه پست های پیاپی من هم هوس مفتخر و مستفیض نمودن ماها رو نداره٬ شما پا در میانی کنید!!!

.

پ.ن۳:من فناشده ی هر چی دوست جون ِ خودتی مانندم!

.

آخه می دونید که من بم ِ این ... جونمم! همه می دونستن غزاله جونش بود!!!( با ریتم ِ بلک کتس بخون!)

.

 

دل من ، باز ترا چون شده است؟

 

 

خسته ام

خسته ز بی رنگی تکرار،

خسته زین بی هدفی ِغمبار،

خسته از تیک تیک ساعت،

خسته - حتی – ز پلیدی حسادت،

خسته از هر که زند ، دم ز رفاقت!

 

من ملولم ز همه و از هیچ،

من شدم دلشده ی پوچ و هیچ،

غرقه در هر چه حکایت کند از پوچی ها

شده مفتون به فریب همه این هوچی ها .

 

خورده از نوبر آن میوه ی خواب آور مرگ،

از دمام بشکستن شده سنگ،

گشته در منظر من،

هر چه رنگین، بیرنگ.

 

دلم از گردش بی ربط زمین تنگ شده،

سرم از گنگی این حادثه ها ، منگ شده.

افتخار همه اسطوره ئیان، ننگ شده،

دل ما ، آدمیان، سنگ شده!

 

 

رنگ رخوت زده تکرار، به هر شادی و غم

بال و پر می زنم اندر طلب نو شدنی

دل من ، حال و هوای دگری می خواهی؟

وز دگرگون شدن حال خودم،آدمیان،

رنگ سپهر،چرخ زمین،وزن هوا می خوانی؟

 

 

دل من ، باز ترا چون شده است؟

 

 

 

********************

پ.ن۱:چطوره؟؟؟

تو اتوبوس گفتم! با کلی ناناحتی!

پ.ن۲: آهنگ رو بخاطر غزاله گذاشتم٬ چون دوست میداره!

پپ.ن۳: امان از آدمهائی با قد و قامت شعور کم!!!!!!!!!!!!!!

وبلاگ جدید

 

 

دوستان اینم وبلاگ جدید خانم خانما خودم!

می تونید سر بزنید !

(البته الان خالیه!!!!!!!!)

مسافر...

 

 دم غروب میان حضور خسته اشیا
 نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود
 و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پیاده شد
 چه آسمان تمیزی
 و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
 صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
 و روی صندلی راحتی کنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی 


 
حیات نشئه تنهایی است 


 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق ٬تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق ٬تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق


و فکر کن که چه تنهاست 


 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد


و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست


 
همیشه فاصله ای هست


اگر چه منحنی آب بالش خوبی است


برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر


همیشه فاصله ای هست


دچار باید بود


 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف


 حرام خواهد شد


 و عشق


سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست


 و عشق


صدای فاصله هاست


صدای فاصله هایی که غرق ابهامند


نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
 همیشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
 و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند 


 
و خوب می دانند 


 که هیچ ماهی هرگز


هزار و یک گره رودخانه را نگشود


 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم

 

 

--------------------------------------

پ.ن۱:خواستم شما هم از حظی که من بردم بی بهره نباشید!

قسمت بعدش رو دفعات دیگه میذارم!

ابهام انتظار...

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ٬باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند...

 

 


 

 کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند :
 "جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد.... "

*

 کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید


"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"


 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من .


بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده ٬
که چونین پاک و پاکیزه ست .


به سوی آفتاب شاد صحرایی٬
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام


بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
 

 

 




  آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغز فراموشی است
 خامشی بهتر
 گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ

 


 بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش ..


 بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ..."

"بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند ..."


من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

 



مدتی هست که تو دلم آشوبه!

از ۵-۶ عید بود که شروع شد!

بندبند وجودم٬ انتظاری تلخ رو حس و تجربه میکنه. منتظرم٬ منتظر خبری٬ اتفاقی٬ شاید آدمی!( اخه٬ انسانم آرزوست!!!)

جائی یا کسی خبری  داره که من از تب و تاب بی خبری از آن ٬ آشفته ام!

امیدوارم٬ هرچه هست شوم نباشه!

******************

پ.ن۱: دیشب باز دیوان اخوان رو برداشتم و اینقدر شعرهاش رو خوندم و زمزمه کردم که٬ چشمام کاسه خون شده بود و سرم کوهی از سنگینی و درد!

پس٬ گذاشتن گزیده های بالا عجیب نیست!

پ.ن۲: پاک کن برداشتم و افتادم به جون خاطرات ناخواستنی ام!(توی ذهنم!)

حتی آدمهاش رو از دایره دید و ارتباط هام لاک گرفتم!

 

 

خوشبخت

 

ایا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشيدن
ساعتي برای خوابيدن
داری؟ اری.
نامی برای خوانده شدن
دانشی برای ياد دادن
کتابی برای اموختن
داری؟ اری.
بدنی سلامت براي برداشتن سبد يک پيرزن
سخنی برای خوشحال کردن يک کودک
دهانی برای خنديدن و خنداندن
داری؟ اری.
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدايي برای پرستيدن
داری؟ اری
پس خوشبختی؛بسيار خوشبخت.

 

***********

پ.ن۱: منبع متن رو هم گذاشتم!

وبلاگ یکی از بچه های دانشکده است!

 

کمی تا قسمتی همگون...

برای من که در بندم ، چه اندوه آوری ای تن

فراز وحشتِ داری ؛ فرود خنجری ای تن

غم آزادگی دارم ، به تن دلبستگی تا کی؟

به من بخشیده دلسنگی، شکستن های پی درپی

 

 

*

 

 

در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن

 خوشا در چنگ شب مردن ، ولی از مرگ شب گفتن

 

 

*

 

 

چرا تن زنده و عاشق ، کنار مرگ فرسودن؟

 چرا دلتنگ آزادی ، گرفتار قفس بودن؟

قفس بشکن که بیزارم ازآب و دان ِ در زندان

خوشا پرواز ما حتی، به باغ خشک بی باران

 

 

*

 

در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن

 خوشا در چنگ شب مردن،ولی از مرگ شب گفتن

 

 

*

 

در آوار شب و دشنه ، چکد از قلب من خوناب

که می بینم من عاشق، چه ماری خفته در محراب

خوشا از بند تن رستن ، پی آزادی انسان

نمی ترسم من از بخشش، که اینک سر، که اینک جان

 

 

*

 

در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن

 خوشا در چنگ شب مردن،ولی از مرگ شب گفتن

 

 

*

 

اگر پیرم ، اگر برنا، اگر برنای دل پیرم

به راه خیل جان بر کف، که میمیرند، میمیرم

اگر سرخورده از خویشم، من ِ مغروردشمن شاد

برای فتح شهر خون، ترا کم دارم ای فریاد

 

 

=====================================

 

 

لالا لالا ، بد اوردیم، به نام زندگی مردیم

خیانت شکل یاری شد، ز یاران پشت پا خوردیم

لالا لالا ، گل لاله ، حریم عشق پا ماله

سیاهی رنگ هر سفره سر هفت سین هر ساله

 

...................................................................................

 

 

حالا تو دست بی صدا، دشنه ما شعر و غزل

قصه ی مرگ عاطفه، خوابهای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم ، خوبی ما دشمنیه

کاش من و تو می فهمیدیم، اومدنی رفتنیه

 

*

 

تقصیر این قصه ها بود ، تقصیر این دشمنا بود!

اونا اگه شب نبودند، سپیده امروز با ما بود!

 

*

 

 کسی حرف منو انگار نمی فهمه،

 مرده زنده؛خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهائی مو از من نمی دزده،

 درد ما رو درو دیوار نمی فهمه

 

*

 

واسه ی تنهائی خودم دلم می سوزه

قلب امروزی من، خالی تر از دیروزه

 

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

ای خدا من به کسی کاری ندارم

ولی زخم از همه خوردن شده کارم

از غریب و کسی که وصله ی جونه

پشت پا خوردن و مردن شده کارم

 

 

*

کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد،

 باعث رنج و فریبم نمی شد

آخه هشیاری غم بزرگیه،

کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد!

 

 

 

 

 

من با این قسمتهای ترانه های داریوش نفس میکشم!

گاهی حتی از شام و ناهار برام لازم ترند، گهگاه مثل نفس خیلی ضروری!

گاهی روح نوازی یک ترانه، چنان آرامش بخش هست که جایگزینی براش نیست!

با یک موسیقی خوب ، مثل یک متن استخواندار، مثل یک طرح چشم نواز، وجودت سرشاراز امید میشه و خواست زیست!

مخلوقی که ، نیروئی در درون تو بر کسالت و کرختی و نومیدی می شوره و مارش آغاز حرکت رو می زنه برای رویاروئی با هر آنچه ناخواستنی ست؛

موسیقی ای که از دل، نت ها رو به ذهن یک هنرمند سرازیر میکنه وبا سر انگشت های او به تن ساکت ساز می ریزه؛ بی گمان ، بر دل می شینه!

 تصور اینکه زمانی، یه آدم دیگه حسی مشابه حال تو داشته و اونرو با یک اثر هنری جاودانه کرده، به من که التذاذ و حظی وافر میده، به تو نمی دونم!؟

فرض کن که چه بسا کیفورتر بشی از باب  انکه، تو همون لحظات کم کم داشتی نتیجه می گرفتی که کسی مثل تو فکر نمی کرده و تنهائی بندبند وجودت رو از هم می پاشیده!

من که در اون آن ، یاد عظمت خالقی می افتم که با همه تفاوت های بزرگ و کوچک آدمها، موجوداتی شبیه هم رو خلق کرده!

الحق که:

"فتبارک الله احسن الخالقین!"

 

حس من این بود تو چطور؟؟؟

 

 

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

 

پ.ن1:پرهام خان کبیر، خاله زاده ی گرامی بنده، برادر پارسا جونم، نامزد بی برو برگرد خانم خانما خودم در کمال امتنان ما (خودمانیها!!!)، پا به عرصه وجود گذاشتند!

پ.ن2:خیلی ممنون از تبریکاتتون دوستان!!!!(انشالله نینی یا نانای خودتون!)- نینی پسمل هست و Jنانا دخمل، اینم بگم؟؟؟!-

پ.ن3:مسئلة یا  اصدقاء : (زبان عربی رو کیف کن؟؟؟!)

" من و پرهام، بیست سال تفاوت سنی داریم، خیلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "( ناسلامتی پسمل خاله- )L دخمل خاله ایما!!!

سراب...

تو اینجا بودی، مثه هوا!

.

خواب بود؟

سراب بود؟

 

*

چه ساده باور و پاک!

 

فراموشی رو دیدم، فراموشی ماهرخ رو لمس کردم، حس کردم، فهمیدم!

حتی یلدا رو با همه بی خبری ازش، دیدم!

من، سارا ، یک دختر، یلداها و ماهرخ های زیادی رو دیدم؛ فهمیدم!

حس ماهرخی که با تمام احساس و زنانگی یک زن ، با هر انچه که داشته ، قمار کرده روی حریم حرم دل و وجود پاکش؛ بی خبر از بی لیاقتی فرزین!

نفس کشیدم دلتنگی اش رو از پس صفحه جادوئی که، به رخ می کشید بکر بودن روح پاک ماهرخ ها را و ما به تماشا نشسته بودیم قمار ساده لوحانه اش رو!

دلتنگی زائد الوصف ماهرخ رو که از پلیدی نا امید کننده دنیا و دل لا قیمت فرزین- کسی که ماهرخ دوست داشت نوع دیگری باشه؛ شاید!!!- به وجودش سرریز شده بود!

آوار ناباوری لاله به دنیائی که با دائی فرزینش –که چه  زیبا و دلخواسته از عشق میگفت و آسمان ریسمان می بافت تا،از احساساتش و دلی که بین یلدا و ماهرخ تقسیم کرده بود؛ برای لاله بگه و بگه و ارایشی زیبا  از کلمات در وصف عشق پیش چشم لاله بچینه که شاید زیبا روح تر و نازکدل تر جلوه کنه!

تو گیر و دار همه ی این احساسات تلخِِ ِخیانت و فریب فرزین، نومیدی و ناباوری لاله  و حس شکست و غبن ماهرخ؛گمانم زخم عمیقتر این بود که یلدا –موجودی از تبار زنان- همچون برخی از همجنس هاش،پایه های همون احساس نصفه نیمه و نه چندان قابل اعتماد فرزین به ماهرخ رو فرو ریخته بود!

زنی، حامی و عقبه ناسپاسی مردی به زنی دیگر-از جنس خود او-شده بود!

و این شاید- از منظر من- خیلی نومیدکننده تر باشه!

 

 

شاید هم من، بی ثمر در پی آنم که اثبات کنم.....

 

دریغا...

 

****

پ.ن1: سالی که گذشت، سخت گذشت. سالی که من، طبق عادت مألوف،در پوسته ای فرو رفتم که همه احساساتم رو توش دفن کردم! مثل همیشه خنده ی تزئینی ام ، مانع از فهم انزجارم از آدمها و رفتار هاشون بود!

سالی که چشیدم خنده همیشگی چندان هم خوب نیست، گاهی شاید باید همچنان که حد خودت رو حفظ می کنی، در عین حال خود همیشگی ات نباشی و نخواستنی ها رو کنار بزنی!(سخته ولی ممکنه!)

پ.ن2: مصمم که  در سال جدید گاهی پوسته ام رو بشکافم، شاید دختری از تبار یلداها که -مراوده ام باهاش زیاد هم بوده-  اولین باشه!

چراکه ، همیشه گفته هاش و کرده هاش عذابم میده و خارج از تحمل من هست!

به قول دکتر صالحی باید گهگاه بگی دلگیری هات روتا فریاد نشه، یا به قول سریالی که- یادم نیست اسمش- به اندازه ای که بزرگ هستی، بزرگ باش(که یه آدم یاغی یا معترض نباشه ، حاصل تحمل بیش از ظرفیتت!)!!!

پ.ن3:میسوزونه گاهی قلب رو طعم تلخ بعضی حرفا!!!

پ.ن4: مدل نوشتنم که میدونید، همیشه همینه-تلخ!

 

تاوان...

اتفاق تلخی افتاده، دوست جونم داغدار شده!

خاله مریم اش رفته پیش خدا!

برای نسیم ، چیزی از کف رفته که دیگه هیچ چیز، هیچ چیز، نمی تونه جای خالی اش رو پر کنه؟!(هرچند خاله گلی مثل خانم عزیزی داشته باشه که من غریبه به دلسوزی و مهربانی اش باور داشته باشم!)

خانم عزیزی ، یکدانه ای رو از دست داده !

و خیلی ها از این دوری ، در تب و تاب افتادند و دلشون در غم از دست رفتن مریمشان، سیاهپوش شد!

اما این میون، بیشترین  ضربه به کسی خورد که ، هرگز فهمش تا این حد نمی رسه که چه از دست داده؛ یا لاقل فعلا هنوز هم  تو بیخبری است!

دوپائی که نمی دونست داشتن یک همسر پاک و همراه ، چقدر سعادته!

سرمزار توی ذهنم این بود که اونه که باید، شاید ؛ فریاد بکشه و بگه:

ای مردمان بگویید، آرام جان من کو؟!

من مهربان ندارم، نامهربان من کو؟!

 

*

من از اون دسته ادمهائی هستم که اعتقاد دارم که عقاب و جزا درهمین دنیاست!(شاید تمام و کمال هم نه؛ اما هست بقدر لزوم!)

تو راه بهشت زهرا دلم شدید گرفته بود و  فکر میکردم، جواب مهر یک زن و سازگاری و مهربانی اش ،بی شک کرده های اون نامرد نیست!

آخه خدا،چیزی جز خوبی، جواب نیکخواهی و نیک کرداری نیست، پس چرا؟!

خدا چطوری تاوان پس میده؟؟

سر مزار غزاله و خواهرش کفتن، تا خاله دوپا رو ندیده، آرامش ابدی اش رو پذیرا نشده!

همون موقع،  جواب حرفهام رو گرفتم!

دوپا از همه بیشتر خسران دیده بود، از همه بیشتر داغ دار بود؛ هر چند فهمش نرسیده یا نمیرسه!

خدا سعادت داشتن یک همراه مهربان و عزیز رو ازش گرفته بود!

همراهی که ، همراهی اش- به حکم ذات نیکخواه وپاکش- بیشک دوپا رو  به جائی رهنمون میکرد که شرف رو برایش به ارمغان می آورد!

اون ثمره ای از عمر نخواهد داشت وقتی که،حتی فرزندش هم نمی پذیردش!

تنهائی ، به معنای واقعی ونه یک خلوت ساده، عذاب بزرگی است!

مهر پاک مریم و علقه فرزندی نسیم، ارزشمندترین داشته های دوپا بود که،از کف داد؛ هرچند  دوپا نفهمه!

 

 

دوپا، تاوان پس میده،

 این بی سعادتی بخشی  از تاوان دوپاست؛

شک نکنید!!!

 

 

 

 

 

 

با تشکر از شما

سلام!

 

 

با تشکر از شما، می خوام بگم:

 محض این دلی که در به در شده

ما رو از یاد ببرید، که واسه ما

عشقتون مایه دردسر شده!

 

 

*

 

 

با تشکر از شما، می خوام بگم:

سایه تون زیاد شده از سر ما

که دیگه بیشتر از این جا نداره

واسه این شراب غم، ساغر ما

 

 

*

 

 

با شما آینه پر از ترانه نیست

با شما ترانه عاشقانه نیست

حالا خواستن شما برای ما

دیگه خووندنی ترین بهانه نیست

 

 

*

 

 

با تشکر از شما، می خوام بگم:

اگه میشه ما رو تنها بذارید،

توی حال خودمون جا بذارید،

بیخیالش، یه بارهم که شده،

محض ما رو دلتون پا بذارید!

 

 

*

 

 

حال ما از این که بدتر نمی شه،

چشم ما بیشتر از این تر نمیشه!

دل آزرده ی ما بعد شما،

دیگه هیچ عشقی رو از بر نمیشه!

 

 

*

 

 

با شما آینه پر از ترانه نیست

با شما ترانه عاشقانه نیست

حالا خواستن شما برای ما

دیگه خووندنی ترین بهانه نیست!

 

 

*

 

 

با تشکر از شما، می خوام بگم:

دل دیگه به حرفاتون راه نمیده،

از شما درسی گرفتیم که دیگه،

عاشقی به عمر ما پا نمی ده!!!

 

 

*

 

 

با شما آینه پر از ترانه نیست

با شما ترانه عاشقانه نیست

حالا خواستن شما برای ما

دیگه خووندنی ترین بهانه نیست!

 

 

*****

پ.ن1این ترانه، زبان حال ایام اخیر بنده هست!

با تشکر از شما، می خوام بگم:

تا کجا پیش باید بری که،

بیخیال اعصاب آدمها بشید؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا بنده خیلی مممممممممنونم، اما تحمل شما و توهماتتون

برای من دیگه، ممکن نیست!(تا اینجا هم زیاد بود!)

پ.ن2:شاد باشید!(کلاّ)

 

 

 

خیلی خودمونی...

 

 

سلام!

پس از چندی سلام!

الان  که  دارم این متن رو می نویسم٬ احساس می کنم سبک نفس میکشم!

نمیدونم تو  هم٬ احساس کردی شادی رو زیر پوستت؟!

چست و چابک بودن رو چطور؟! نرم ونازک بودن رو چطور؟!!

احساس اینکه دیگه معلق نیستی ٬ اون هم تعلیقی که وزن یکی دیگه رو تجربه کنی!

احساس خوبیه٬ توصیه میکنم!!!!!!!!!!!

احساس آرامشی که برای همه تجویز میکنم!

آرامشی  که٬ در آستانه ی سال نو چقدر می تونه با مسما باشه و چقدر دلخواسته!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

این چند روز آخر سال به خودت بپرداز!

به فرصت ها و موقعیت هات فکر کن!

به اینکه می تونی تا کجا خودتو برسونی٬ 

اینکه الان بهار زندگیت هست و بالاترین سرمایه ات٬

پس٬ با ریز بینی خرجش کن!

خودت رو دریاب!

برنامه ی یکساله برای خودت بریز و هدف گذاری کن!

اینم شعری از کدکنی برای توئی که سالی از نوع دیگر رو پیش رو داری:

 

جوانی

این گل سرخ
 این گل سرخ صد برگ شاداب
این گل سرخ تاج خدایان
که به هر روز برگی از آن را
 می کنی با سرانگشت نفرت
 تا نبینی که پژمردگی هاش
می شود درنظر ها نمایان
 چند روز دگر برگهایش
 می رسد اندک اندک به پایان

**************************************

پ.ن۱:امید وارم یاد بگیریم انسان باشیم و چگونه زندگی کنیم!

پ.ن۲: یه دنیا آرزوی خوب و گهگاه عالی برای همه اونها که لیاقت رسیدن بهشون رو دارند!

پ.ن۳: با امید به اینکه٬ ما مشمول آرزوهای مذکور(چه رسمی!!!) باشیم!

پ.ن۴:انشالله ٬ هرکدوممون با باور به دعای تحویل سال٬  زمزمه اش کنیم ومشمولش بشیم!( برای خاله جون مریم غزاله جونم هم دعا یادتون نره ها!!!!!)

پ.ن۵: خدائیش برای من اگر دعا نکردی٬ مشمول موارد بالا نشی!

 

با آرزوی سالی سرشار از عشق و ایمان برای همتون!

منم همچنین غزاله هستم متن بالا برای سهاست با هم ویرایشش کردیم الفته (البته ) با زور نبودااااااااااا

سال پر برکت همراه با شادی برای همتون آرزو مندم

سلام

امیدوارم همتون خوب باشید روزهایی مثل روزهایی که من داغرم پشت سر میذارم هیچ وقت تجربه نکنید

الان واقعا درگیرم  وقت آپ کردن ندارم و واقعا نیاز به دعاتون دارم امدم فقط همین بگم برم

حال خاله ام خیلی بده دعا کنید هر چی حکمتش زودتر اتفاق بیا فته

نشستم وصیتش نوشتم

گاهی اوقات چقد سخته که خودت بزرگ نشون بدی نباید اینکار میکردم

نباید اینقدر خودم پر تحمل نشون میدادم

بهم گفت دیگه طاقت درد نداره

گفت دعا کنم.................

به امید روزهای شاد

من همین یه خاله رو دارم

نه میمونه برام من میدونم

 

 

کفر

دارم کفر میگم

 

چرا ؟

 

آخه چرا ؟

 

همیشه از این بدم میومد که فکر کنند چه قده سنگدلم

 

چقد بیمعرفتم

 

چقد بیمرامم

 

همیشه از این می ترسیدم که نتونم محبت یکی پاسخ بدم

 

چرا از هر چی میترسی سرت میاد ؟

 

من انقدر درگیرم نمی دونم برای کدوم موضوع گریه کنم

 

این چند وقته تو خلا به سر می برم

 

گیجم منگم

 

نمیدونم برای کدوم مصیبت دعا کنم

 

نمی خوام به هیچی فکر کنم

 

غم و غصه ی این دو سال داره جواب میده

 

فکر کردم تموم میشه

 

فکر کردم بالا خره درست میشه

 

سعی کردم خودم جمع و جور کنم

 

سعی کردم با اینکه از همه کوچیکتر بودم بهشون دلگرمی بدم بخندونمشون

 

اما خدا دیگه

 

کم آوردم

 

کم آوردم

 

کم آوردم

 

دیگه خودمم نمیشناسم

 

هیچی که حل نشد هزار تا درده دیگه ام اضافه شد

 

هیچی حل نشده !!!!

 

خسته شدم از دعا کردن

 

خسته شدم

 

دیگه حکمتت نمی فهمم

 

سنگ صبوریم نیست

 

با هر کی میخوام حرف بزنم درد و دل کنم قبل از خودم میزنه زیر گریه

 

تمومش کن

 

تمومش کن

 

یه بار حداقل صدام بشنو

 

یه بار

 

یه بار

 

سلام نمی خوام مطلب غمگین بذارم

 

 تا وقتی مطلب شادی نداشته باشم دیگه مطلب نمیذارم ممنون که سر میزنید و شرمنده

لطف حق

 

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ،سر پناه بی کسیم بود ،طوفان تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بود ؟

خدا گفت : ماری در راه لا نه ات بود ،تو خواب بودی ،باد را گفتم لانه ات را واژگون کندآنگاه تو از کمین مار پر گشودی  

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی

 

 

 پ . ن . 1- چرا موقعه سختی ها زود لب به شکایت باز می کنیم اما در هنگام راحتی و نعمت  شکری  به جا نمی آوریم

پ . ن . 2 - چه خوبه موقعه دوستی قبل از اینکه لازم بشه دوستمون بهمون بگه، خوبیهاشو بفهمیم و قدردانش باشیم

پ . ن . 3- کاش دوست اصلیمونو بشناسیم و موقعه بلاها اینقده بهش توکل داشته باشیم که از زندگی ما یوس نشیم و به خاطر حکمتش شکر گذار باشیم وبدانیم که بدتری حتما وجود داره و ممکن بود اون بدتر نصیبمون بشه

پ . ن. 4- غزاله ام

 دلم نمیاد از شعر پروین اعتصامی چیزی نگم

                    لطف حق                   

              مادر موسی چو موسی را به نیل                   در فکند از گفته رب جلیل                      

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه                  کی کودک خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای                       چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد                            آب خاکت را دهد نا گه به باد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است                  رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده شک را برانداز از میان                        تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختیم                             دست حق را دیدی نشناختی

.................................

نسبت نسیان بذات حق مده                بار کفر است این بدوش خود منه

به که برگردی بما بسپاریش                         کی تو از ما دوست تر میداریش

(چقده هر دفعه با خودمون موقعه سختیها میگیم خدا ما رو فراموش کرده )

..................................

ما بخوانیم ار چه ما را رد کند                      عیب پوشیها کنیم گر بد کند

..............................

بعد اینجا در باره نجات حضرت موسی میگه:

 

بحر را گفتم دگر طوفان مکن                         این بنای شوق را ویران مکن

در میان مستمندان فرق نیست                         این غریق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز                         قطره را گفتم بدان جانب مریز

................................

در آخر هم میگه

ایمنی دیدند ناایمن شدند                                دوستی کردم  مرا دشمن شدند

کارها کردند اما پست و زشت                       ساختند آئینه ها اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه چاه                      چاهها کندند مردم را براه

 

 

این تیکه  آخرش دلم نمیاد کامل نگم تو پست بعد کامل این تیکه رو میذارم انشا الله

 

این شعر واقعا قشنگه و طولانی ، نمیشه همشو گفت من از هر جا تیکهای براتون گفتم   

بی هدف

گذشت دیروز    میگذرد امروز    خواهد گذشت فردا

دیروز  صبحی      ظهری            شبی

امروز  صبحی      ظهری            شبی

فردا     صبحی       ...                ....

ذهنم پر است  کوهدفی ؟ کو آرزویی ؟ کو آمالی ؟ کو جهتی ؟ کو تلاشی ؟

ذهنم پر از هیچ است ! درونم پر از هیچ است !

 

گذشت دیروز    میگذرد امروز    خواهد گذشت فردا

و من همچنان پوچ پوچ  پر از خالی !

ذهنی مشوش عمری زود گذر و بی هدف !

و همچنان در اضطراب نرسیدن به هدف نداشته!

تکرار خطاهای تجربه شده  تکرار مکررات

نه هدفی! نه تلاشی !

 

کو مرشدی که به گوشم بگوید :

                                            صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

                                                                              دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

گناه داره رگش میزنه اینو با متنای سها (خودم )اشتباه نگیرید (منظور اینکه این متن من غزاله نوشتم )

اصلا ربطی نداره

برای کسایی گفتم که با قلمش نا آشنا هستند و منم یه همچی چیزایی ننوشته بودم تا حالا

 

فرا رسیدن محرم ماه غم را به همه تسلیت میگم اگه دلتون شکست یادتون نره ما را هم دعا کنید

 

 حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. دكتر علي شريعتي

 

 

 

وای امتحانا

سلام

چند وقتی نبودم زیادی نفس راحت کشیدید گفتم بیام حالتونو بپرسم

خوب این چند وقته بسی نفس گیر بود

اسم این هفته ای که گذشت همونجوری که قبلا به استحضارتون رسونده بودم هفته وحشت نام نهادیم و دوشنبه را یوم الشک (یادش بخیر یاد حرف زدن استاد حقوق تجارتمون افتادم به قول دوستم مثل این پادشاها حرف میزد ) آره جوانان برومند

برای اطلاع کسانیم که نمیدونن چرااینگونه نام نهادیم   باهت بگم :چون از دوشنبه تا پنج شنبه 5 تا امتحان داشتیم و در واقع بستیم امتحانا رو دیگه

چهار شنبه هم دو تا امتحان با هم داشتیم از اینرو یوم الشک نام نهادیم که نیدونستیم این را بخوانیم یا آنرا ؟

خلاصه

امتحان اولیه رابسی بد دادیم و چون ما حسابداران اصلی به نام ثبات رویه داریم باید بر آن رویه می ماندیم و تا پایان نیز به همان منوال ... زدیم

آخ نگو از امتحان اولی که با استادی سهی نام معروف به استاد د(.... زشته ) آخه ییهو قاطی میکرد یا خدا یه بارم نزدیک بود از کلاس منو دوستم بندازه بیرون به جرم خندیدن ای وای

خلاصه گفتندامتحانش  اوایل آسان میگرفته حالا سخت میگیره یه سری میگفتن سوالا مثل جزوشه و ..........

ما مونده بودیم به کدام ساز برقصیم و همچنین باید متذکر شوم وقت رقصیدنم نداشتیم چون از اول ترم نه خوانده بودیم آن کتاب قشنگ را نه به صدای گوشنواز استاذ گوش جان سپرده بودیم  

آخرین روز دانشدکه البته حضور ما در دانشدکه بود که رفیقی شفیق سوالات سال83_82 را یافتند و به ما نیز عنایت فرمودند

. ما با اینکه  سر رشته ای از جزوه  نداشتیم با اعتمادی کامل به نفس فرمودیم ای با با این که ربطی به جزوه نداره و رفیقی دیگر گفت حتما در آن سالها جزوه مطابق این سوالات بوده یا بر عکس که درست تر می نماید (به ضم ن)

 خلاصه در آخر سر که جزوه را به پایان رساندیم دیدیم ای همچینکی ربطی داره

 

دیگه غمم گرفت

 نییتونم همون نصفه ادبیم صحبت کنم

جون دادا من بخاطر زنگ زدن یکی از بچه ها  هی زنگ میزد از من اشکال می پرسید و به خاطر اینکه این جور موقعه ها دوست نرم (به فتح ن)کم بیارم  واینکه بتونم مشکلش رفع کنم خیلی توپ خوندم

بعد از اینکه کلی معما تو حلا رو حل کردم 

 اینقذه اوضامون بیریخت بود که از حلاشم به زور سر در میاوردیم

و آخر سر فهمیدیم ای بابا عجب حل تمیزی بودا (آخه اول به نظرمون خیلی اشکال داشت )

آقا من اون ورقه رو خوردم جوییدم به قول گفتنی 

 تمام نکاتشم برای بقیه توضیح دادم ...........

بذار یکم آروم بگیرم تا بقیشو توضیخ بدم

بعد 20 دقیقه گریه وزاری

.

.

.

ولی خوب فکر میکردیم اون سوالا رو که حتما نمیده کسی هم که اونا رو داده بود گفت 10 نمره شاید از اینا بده

.

 

.

سر امتحان سوالا کپ همونا بود

منم کپ کرده بودم

سوال اول کامل نخونده شروع به حل کردم

 فرض اول- دوم مسئله اول قاطی کردم به جواب نمیرسیدم

آخه یکی نیست بگه بچه جون اگه اعتماد میکنی چرا دوباره نصف سوال میخونی

آگه اعتمادم نمیکنی چرا کامل سوال نمی خونی

خلاصه سوال یک نصفه حل کردم رفتم بقیه رو حل کنم اینقد فکرم مشغول 1 بود 2 رو تراز نکردم برگشتم سر یک  به چیزی که باید شک میکردم شک نکردم بقیه رو الکی هی نشستم حساب کردم

خلاصه به 2 هم نرسیدم

همین که پامو از سالن گذاشتم بیرون فهمیدم چه غلطی کردم مامان ای بابا آخه چرا ...........

محتاج یه دیوار بودم یا به قول دوستم همون وسط میدون ولی عصر باید وای میسادم

کاش ندیده بودم  میدونی کسی که من بهش یاد دادم خیلی بهتر از من داده بود دوستمم میگفت فلانی امده بود هی میگفت نه غزاله اینجوری گفته غزال اینجوری توضیح داده زورم از این میومد که نخوندن اون ورقه بیشتر برام فایده داشت

 

مامان دیوار

اینقد اعصابم سر این خرد شد که نگو امتحان بعدی فردا بود

خیلی طولانی شد شاهت بقبیش بعدا بنویسم فعلا نیاز به گریه دارم

امتحان دادنمونم مثل آ.. نمیمونه

 

 

 

مرثیه ...

هن..

ه...

هن...

ه...

 

 

 

من و وحشتی غریب....

گوئی نفس های واپسین آدمیت را می شنوم و جان کندنش را می بینم!

گمانم به شماره افتاده نفسهایت!

سخت نفس میکشی، دم و بازدمت هر سال و ماه کندتر و کندتر از پیش است!

آخرین سالهائی است که حتی همین حضور کمرنگت را حس میکنند، آدمها؛ آنها که تو را درون به همراه دارند !

به دعا و نذر  هنوز دمی بر می آوری ، شاید!

و من؛( دوپائی در پی آدمیت!)

گیج و لرزان؛

با وحشتی عظیم و مبهم به نظاره جان رو به تحلیلت نشسته ام!

و فقط نگاه میکنم،

که آخرین نفسهای به شماره افتاده ات را چگونه برمی آوری و فرو میدهی!

به آخرین ضربه های سهمگینی که پیکر لا جونت می زنند این هستان پست، با دریغ و درد می نگرم!

به تک ضربه های قلب از کار افتاده ات!

به چشم نگران آدمها!!! که بر بالینت آخرین اشک ها را می فشانند،خیره شدم!

می لرزم از سرمائی که با مرگ تو جهان را در بر خواهد گرفت!

گریانم از مرثیه ای که با سرور این دوپایان کم از حیوان ، پیشاپیش برایت سروده اند!

بوی عفن حضورشان بر کالبد ِنیمه جان تو، وپایکوبی اهریمنی شان بر آن ، به تهوعی سخت دعوتم میکند!

به صرف زاری و بهت و بغضی ابدی برایم دعوتنامه سالگرد مرگت را هم فرستاده اند!

و ذهنم مملو از افکار و احساس ناامنی مرا به استقبال جهانی بی آدمیت به پیش می برد!

و من مویه ای سر خواهم داد به وسعت تاریخ ظلم به تو!

های  های ام  ، گمانم گوش فلک را کر خواهد کرد ، های های ئی که از برای مظلومیت و مرگ تو سر خواهم داد!

ظلمت و سوز سرمای بی تو بودن ، بی شک دنیای دون را غیر قابل تحمل تر خواهد کرد!

 

 

 

********

پ.ن١:در ابعاد این وسعت خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من  بزرگ است!

و تنهائی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

پ.ن٢:باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهائی جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

پ.ن٣:باید امشب بروم!!!!!!!!!!!

پ.ن۴:پرم از راه،

پر ازرود، پر ازموج.

پرم از سایه برگی درآب:

چه درونم تنهاست!!!!

پ.ن۵: سهم من از بودن تو،

یه خاطرس، همین و بس!

پ.ن۶:نشد بهار جان، شاد بنویسم! (البته سیستمش همینه٬ فکر کنم!)

 

 

ای وای... بد کردم...!!!

 

گهگاه که دلم برای خودم تنگ میشه٬

دلم خلوت و پرسه و دوری از هربه ظاهر آشنائی میخواد٬

بغضی غریب چنگ به گلویم انداخته٬

غم عجیبی تو دلم زندونیه٬

فریادی بیصدا از اعماق وجودم میخواد آوار شه روی سر دنیا٬

من میمونم و بهت!

من میشم سراپا حیرت٬

یه آدم گیج که گنگی ٬جزئی از ذاتش بوده و هست!

تو اون حال که به اوضاع خودم ودیگرون خیره میشم٬

 می بینم٬

" ای وای چه کردم با این روح و جسم!"

ای وای چه روزهائی که شب کرده ام بی حساب

روزهائی که به چه سادگی از کف دادم!

چه انرژی و توانی که برای آشناهای غریب٬

برای اونها که نباید٬

هدر کردم!

چقدر از خودم گذشتم برای اونها که لایقش نبودن!

چه بدهی عظیمی دارم به خودم و ۳تن دیگه که از همه به من نزدیکتر بودن!

 

 

 

 

توی این احوال فقط ٬من میمونم و بغض!

 

 

*************

پ.ن ندارد!

 

من آمده ام وای وای خوشحالیتونو کنترل کنید

سلام چند وقتی نبودم چیزیم مد نظرم نبود بگم یه موقع هاییم بود ولی خوب افتخار ندادم  خلاصه بماند

می دونم هیش کدومتون دوسم ندارید  یه متن تفریحی  گذاشتم

مرسی از تمام دوستا که هنوز به وبلاگ سر میزنن  و نظر میدن سعی میکنم کم پیدام بشه بتونید تحملم کنید بسه دیگه متناقضه میدونم یا اعتماد به نفس خالی یا......... بی خیل آخه قاطیم الان

 

خدا که می خواست عمر بین مخلوق هاش تقسیم کند

به همه موجوداتش سی سال عمر داد

آدم حریص گفت : آخدا این برا من کمه بش باد

الاغ زحمت کش(نگفتیم حمال که ناناحت نشن) گفت : خدا من برا این آدم سر کش سی سال بار بکشم نمی خوام زیاده

آدم حریص گفت:ایول الاغ با شعور آخدا جور شد این 20 سال به من بده

(این شد 50 سال )

بعدش 30 سال عمر به سگ داد

سگ وفادار گفت: خدا من 30 سال برای این آدم پارس کنم نمی خوام همون 10 سال بسم

آدم حریص گفت : دمت گرم سگ با وفا آخدا این 20 سالم برا من باشه دیگه خودش گفت نمی خواد

(این شد 70 سال )

 ودر آخر 30 سال عمر به میمون داد

میمون عضوی از سیرک ؟نگفتیم دلقک که بهش بر نخوره ) گفت : خدا این 30 سال برا من زیاده برای این آدم شکلک در بیارم عمرا

آدم حریص گفت : با با دستت درست آق میمونه اینم 20 سال دیگه آخدا ما هنوزم طالبیما

خلاصه آدم شد 90 ساله ......

ولی ای بابا هنوزم حریص بود

آدم  حریص گفت: آخدا شما که اینقده با لطف و کرمی من به هرکی برسم بگم 90 سال عمر دارم میگن 100 سال عمر میکردی خیرش می دیدی یه 10 سال دیگه لطف کن رند شه

 

خلاصه آدم شد 100 ساله

حالا یه نگاهی به زندگیش داره میندازه :

30 ساله اول خیلی خوب بود جوون بودم توان کار داشتم حالو هوایی داشتم  

(همون 20 سالی که خدا داده بود)شدم 30 ساله

20 سال دوم فقط برای گذران زندگی مجبور به بارکشی شدم و حمالی برای این و اون 

 (این 20 سالی که از الاغ گرفتم )شدم 50 ساله

20 سال سوم مثل سگ هاپ هاپ میکردم حوصله هیشکی نداشتم و حسابی عصبی شده بودم

(اینم 20 سالی که از سگ گرفتم ) شدم 70 ساله

و 20 سال دوم کم کم موهام ریخت دندونام ریخت چشام ضعیف شد شدم مایه خنده بچه ها

(اینم عمری که از میمون گرفتم) شدم 90 ساله

این 10 ساله آخرم که به زور گرفتم همه هی میگفتن ای بابا این طرف نمی خواد بمیره پس کی میمیره ما از شرش خلاص شیم

...........

 

............

البته این یه شوخی بود

من به این اعتقاد پیدا کردم که هر جوری تو جوونیمون باشیم همونجوری پیر میشیم

 

 

درد دیرین...

می خوام از دردی برات بگم که خیلی وقتها ازش پیش خودم وخودمان و خیلی ها و بیشتر از همه خداحرف زدم!

اما ازت می خوام تو با گوش جانت بشنوی و با توجه بخوونیش و اگه کمی – فقط کمی به درستی اش پی بردی؛ تو به عنوان یک سلول زنده تو این کالبد بیمار و رنجور به اش معترض بشی و برای نابودی اش تلاش کنی!

 

قبلش میخوام ازت بنام انسانیت و آدمیت،

بنام خلیفة الله بودنت،

به یاد فتبارک الله گفتن خالقت بعد از آفرینش تو به ذات اقدس و ارحم اش،

کمی – فقط کمی با عنایت بخوون و تدبر کن فی البابش!

 

 

*

گلایه امروز، واگویه ی دردی قدیمی است ، بغضی دیرینه است؛برای زن مظلوم!

زن؛

زن معصوم این دهر و دنیا!

 

 

از کجا شروع می کنند، بغضی دیرینه رو؟

از کجا، برات قصه ی غصه بگم؟

از خودم بگم یا از سایرین؟

 

 

 

زن رو چطور می بینی؟ تا حالا به کنه آفرینش زن فکر کردی؟

دور از همه ی این استفاده های ابزاری، دور از تمام ظاهر پوچی که من و همجنس هام از خودمون به نمایش گذاشتیم!( می بینی، منصفانه می بینم! قبول دارم؛ اینکه تو ذات منو نشناختی و آنقدر که من لایقم ، من رو قیمتی وثمین نمی بینی؛ قسمتی اش از من هست که اونطور نبودم که باید باشم!)

جلوه ی من، توی دید تو چی بوده که در همه حال من رو فقط یک وسیله – دقت کن وسیله – رفع نیاز می بینی؟
اونهم نه یک نیاز متعالی!

نه یک نیازمندی مختص انسان!


من ، پاسخی برای تمام نداشته ها و نیاز هات بودم؛ نه فقط- فقط و فقط یک نیاز!

به قول شریعتی:

" تو؛خاک من رو بعد کلی تلاش و عجز و لابه و گشتن و گشتن و گشتن

پس از کلی سرگردانی و نگرانی نیافتن،از پس کلی تفحص و غور

با کلی مشقت و سراپا طلب بودن،

توی معبدی ( معبد!جائی که تو وخدا و فرشته های مقربش بودین، فقط!)پیدا کردی ،

خاک من رو اشک های زلال و قیمتی تو ، گل کرد!

اشک شوق از یافتن من!

اشکی به پاس تکامل!

اشک!!!- که به زعم قدما، همون خونی که به وابسته گذر از دل و چشم ، زلال میشه!-

من، همون نیمه گمشده ات که ، آرامش ات با حضور من معنا پیدا می کنه!ٰ

 

می گفتم:

من ، پاسخی برای تمام نداشته ها و نیاز هات بودم؛ نه فقط- فقط و فقط یک نیاز!

من پاسخ همه نیازهات هستم ؛ نه فقط و فقط یک نیاز!

 

*

 

تا حالا به رفتار و برخوردهائی که با یک زن توی جامعه ما میشه، فکر کردی؟

دیدی چطور روح و قلب یک زن- به حکم زن بودن- توی جامعه ی بیمار ما، نابود میشه!(فقط برای اینکه با اون مثل درون زشت خودشون رفتار می کنند!)

پرت گوئی، چرت گوئی و خزعبلاتی که مثل خوره روح زن رو می خوره و اثرش تا مدتها روی روحش می مونه رو شنیدی؟

پشیمونی خواهرت رو ، وقتی میخواد تنهائی گشت بزنه توی پارک نزدیک منزل، تا حالا دیدی؟

ممنوعیت خروج خواهرت به حکم زن بودن، از ساعت مشخصی، آوار نمی شه روی سرت؟-که کجا ایستادی و چه کار میکنی با این روح لطیف؟-

بال بال زدن مرغ دل خواهرت توی یک شب بارونی، برای لحظه ای آزادانه زیر بارون رفتن، موجد و موجب حس تنفر از خودت نمیشه؟

حسرت خواهرت ،که نتونسته، روزی بدون متلک و خزعبل رو سپری کنه و همیشه این ازش دریغ شده ؛ دیوونه کننده نیست؟

فشار روحی زن ها رو بعد از اینها می فهمی؟

تاب این بی حرمتی و خوک صفتی ها ، تا کی؟

.

.

.

.

تازه، همه به جرم ِ زن بودن!

زنی که مایه ی آرامش هست!

حضورش تسکینی است برای خانواده !

 

 

 

 

 

 

*

کمی فقط – فقط کمی ؛ با توجه به ارزش خودت ونیمه گمشده ات، رفتار کن!

اینها، بر تو هم مؤثره!

بهش فکر کن!

 

**********

1: نقل به مضمون از هبوط!

2: تو ، خطاب به فرزندان اذکار آدم(ع) هست که امید داریم هدایت شوند، کلی است!

__________________________________________

 

پ.ن1:این جمله مرتیط با بحث هست . برای خودم، سر مشق بوده:

" ای دختر،

سادگی تو،

چون کبودی دریاچه،

اعماق حقیقت ترا فاش میکند!"

رابیندرانات تاگور

 

پ.ن2: هفته ها کردیم ماه و سالها کردیم پار

نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار

شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم

خانه روشن گشت، اما خانه دل ماند تار!!!!!!!!

پروین اعتصامی